بامداد
بامداد 5 ساله شد

بعد از گذشت سالها یادآوری خاله نسترن باعث شد که به اینجا سری بزنم.

من هفت روز پیش 5 ساله شدم.

مامانم تصمیم گرفته از این به بعد گاهی اینجا رو به روز کنه البته با کمک و شیرین زبونی های خودم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۸/۱۸ - بامداد

 

 

 

سلام.خاطره نویسیم رو از 30 فروردین ادامه میدم.با یادآوری این مطلب که معمولا خاطرات

برجسته تر رو نقل میکنم.

معمولا بعد از اینکه مامی صبحها میره رو ترازو من هم فوری بعدش میرم و به عقربه ها هم

با دقت نگاه میکنم.صبح روز 31 فروردین بعد از اینکه رفتم رو ترازو مامی ازم پرسید :بامداد

چند کیلویی؟ من هم چون یادم بود که دیروز مامی بهم گفت 10 کیلویی.گفتم :ده.بعد از اون روز

در جواب هر سوالی که توش کلمه ی چند داشته باشه میگم :ده.مثل:بامداد ساعت چنده؟چند تا

منو دوست داری؟چند سالته ؟...

5 شنبه 5 اردی بهشت هم بابا جون از شمال اومد خونه ی ما که فرداش مارو با خودش ببره

شمال.آخه من این ماه واکسن 18 ماهگی دارم و مامی ترجیح داد بریم خونه ی باباجون اینها

که اگه بعدش تب کردم و مامی تا صبح بالای سرم بیدار بود صبح بتونه منو تحویل باباجون

اینها بده و خودش بخوابه.

صبح روز جمعه با مامی و باباجون رفتیم تهران خونه ی خاله رومیسا بعد از اینکه نهار

خوردیم (نهار رو مامی درست کرد و آورد اونجا.آخه خاله رومیسا داره برای کنکور درس

میخونه ووقت نداره.میخواد ادامه ی تحصیل بده)رفتیم ساری."سید"دوست باباجون هم از

تهران باهامون اومد ساری.غروب رسیدیم و همه خوشحال شدن.

7 اردی بهشت مامی و خاله رویا منو گذاشتن تو کالسکه و با هم رفتیم خرید.کلی دور زدم.

تمام مسیر فرهنگ –قارن-انقلاب –فرهنگ رو اونها پیاده و من تو کالسکه رفتیم.مامی برام

دو دست بلوز و شورت و یه کفش تابستونه و یه کلاه خرید.

عصر روز 8 اردی بهشت هم باباجون همه ی مارو برد تا سد سلیمان تنگه و برگردوند.

البته کلی قیمت زمین هم گرفتیم.من هم یه ذره دویدم و خاک بازی کردم.

11 اردی بهشت چهارشنبه آخر شب بابا کامی و خاله رومیسا اومدن پیشمون .باباجون

و مامان جون نمیدونستن کلی سورپرایز شدن.

12 اردی بهشت کادو گرفتیم و به مناسبت روز معلم رفتیم خونه ی عمو مصطفی.

اونجا هم من حسابی کیف کردم.خاک بازی کردم.با گلها و درختها و بره بازی کردم.

مرغ و خروس هم دیدم.

ظهر13 اردی بهشت خاله و بابا کامی با سارا و سیاوش که با هم از تهران اومده

بودن  برگشتن .

17 اردی بهشت عمو محمد رضا که از امریکا اومده بود ایران،اومد خونه ی مامان جون اینها.

مامان جون یه تو زنجیری که شکل نعل اسب بود و از قبل به خاطر به دنیا اومدن نوه اش تهیه

کرده بود داد بهش تا بده به داریوش کوچولو.عمو هم 200 دلار به من کادو داد.مامی هم رفت

باهاش برام یه دستبند طلا سایز 18 سالگیم خرید.

18 اردی بهشت رفتیم مرکز بهداشت عمه رزیتا و واکسنمو زدم.یه کمی گریه کردم اما زود

ساکت شدم.چون سرما خورده بودم واکسنم رو دیر تر زدم.بنا به اندازه گیری مرکز بهداشت

قدم 87 سانتی متر و وزنم 11 و نیم کیلو و دور سرم 49 سانتی متر بود.

غروب 19 اردی بهشت هم تبم برطرف شد.فرداش نهار خونه ی خاله سحر دعوت بودیم

و رفتیم قائم شهر.یه عالمه تو حیاطشون سه چرخه سواری کردم.البته رکاب نمیزدم

با پا عقب و جلو میرفتم با سرعت.تو این مدت که ساری بودم چون باباجون اینها

خونشون پنکه دارن من هم یاد گرفتم بگم "پنه"یعنی پنکه.به باباجون هم میگم

"باباجی".همش به باباجون میگم:باباجی،ددری.یعنی باباجون منو ببر ددر.

وقتی ازم میپرسن کجا بودی ؟میگم :ددری.بعد میپرسن :چی دیدی؟میگم:پیشی.

آخه خوش شانسم و هر وقت بیرون میرم یه دونه پیشی رو حداقل میبینم.

26 اردی بهشت جمعه رفتیم دنبال عمو ایزد و خاله مریم که ساری بودن و

باهم اومدیم تهران یه سر یه ساعته خونه ی خاله رومیسا نشستیم و وسایلی

که از شمال سفارش داده بود رو دادیم بهش و برگشتیم کرج.تو راه یهویی

به عمو ایزد برای اولین بار گفتم :عمو.

2 خرداد پدرجون و مادر جون و عمو کامبخش از زنجان اومدن خونمون

نهار خوردن و 2 ساعتی بودن و بعد رفتن تهران.آخه شبش باید تو مراسم

خواستگاری خاله ندا شرکت میکردن.

3 خرداد مامی و بابایی منو بردن پارک ملت تهران و من کلی سرسره

بازی و الاکلنگ سواری کردم.کلی کیف کردم.عکسهاش هم تو فتوبلاگم

هست .میتونید ببینید. بعد رفتیم دنبال خاله رومیسااینها و یه کمی خرید

 کردیم و بعد خاله رومیسا اینها رو رسوندیم و برگشتیم

کرج.6 خرداد غروب رفتیم تهران بیمارستان ایرانمهر .آخه یکی از

کارگرهای بابایی دستش مونده بود زیر یه قطعه ی 400 کیلویی.

آخر شب هم رفتیم خونه ی خاله رومیسا خوابیدیم.7 خرداد غروب

بعد از اینکه بابایی دوباره یه سر به کارگرش زد برگشتیم کرج.

از 11 خرداد هر روز غیر تعطیل مامی میره باشگاه ایروبیک کار

میکنه.تو اون یک ساعتی که مامی میره باشگاه منو بابایی هم میریم پارک

و من حسابی خاک بازی میکنم.یه بار هم مورچه بازی کردم.

عصر 14  خرداد که یه روز تعطیل بود خاله ندا اومد خونمون و ما شبش

رفتیم زنجان.جاده یه کمی شلوغ بود اما خدا رو شکر به ترافیک نخوردیم.

ساعت 1 رسیدیم خونه ی پدرجون اینها.

15 خرداد رفتیم یه کمی بیرون دور زدیم و شب هم خونه ی عمو حمید

شام دعوت بودیم.بد نبود به من خوش گذشت.

16 خرداد هم یه کمی بیرون دور زدیم و شب هم شام درست کردیم و

همگی با خانواده ی عمو کاوه و دایی ناصر رفتیم گاوازنگ.که باز به

من خوش گذشت.این روزها برخلاف گذشته همش میرم تو بغل عمو

کامبخش و عمو کیاوش .تا اونها میذارنم زمین تا به کاری برسن صدا

میکنم :عمو.و میرم بغلشون.از زنجان مامی و بابایی یه قالپاق 206 از

لوازم یدکی فروشی برام خریدن .آخه خیلی دوست دارم.یه پنکه ی

اسباب بازی هم برام خریدن که با باطری کار میکنه و کوچولوه.یه توپ

فوتبال راست راستکی هم برای بازی بیرون از خونه برام خریدن.

17 خرداد جمعه ظهر حرکت کردیم سمت کرج.باز هم جاده خوب بود.

بعد از اینکه یه ساعتی کرج خونمون استراحت کردیم،به اصرار خاله

ندا رفتیم تهران خونشون.خاله رومیسا و عمو حسین هم اومدن.عمو

نیما که قراره شوهر خاله ندا بشه هم اومد.انشاالله خوش بخت بشن.

عمو نیما خیلی پسر مودب و با شخصیتیه.من هی میخواستم "فندق"

هاپوی خاله ندا رو نازی کنم اما اون بی تربیت دائم میپرید طرفم و

برام پارس میکرد.آخه خیلی بهم حسودی میکنه چون اونجا همه

تحویلم میگیرن حسودیش میشه طفلک.آخر شب برگشتیم کرج.

امروز مامی خبر فوت یکی از اقوامش "امیرحسین جواد زاده"

رو شنید و خیلی خیلی ناراحت شد.طفلی 23 ساله بود.تو تصادف

کشته شد.خدا بیامرزدش.

بهم اجازه دادن که روی در کمدهای اتاق مامی با مداد شمعی نقاشی

کنم.این کار رو با اشتیاق بیشتر نسبت به نقاشی رو کاغد انجام میدم.

خطوط منحنی میکشم و میگم "پنه"یعنی این یه پنکه است.بعد خطوط

شکسته میکشم و میگم "پدنده"یعنی این پرنده است.

از روزی که از خونه ی خاله شاهرخ اینها برگشتیم هر کی میپرسه

چی دیدی؟میگم :هاپو.دیگه پیشی نمیگم.دیگه خاطره هام مدت زمان

بیشتری تو ذهنم میمونه.

از وقتی مامی برام یه دمپایی خریده ،که بهش میگم"دمپی"  در طول

روز 4-5 بار دمپاییمو میپوشم و با مامی بای بای میکنم و میرم سمت

در ورودی و یه کمی با کلید در ور میرم(البته نمیتونم بازش کنم)و بعد

از کمی تلاش منصرف میشم و میرم جلوی آینه ی جا لباسی میایستم و

کلی با خودم راجع به دمپایی و موضوعات دیگه حرف میزنم.

در طی روز بارها یه گنجشک میاد روی نرده های جلوی پنجره میشینه

و آواز میخونه و نوکش رو لای پرهاش فرو میبره .من هم میرم

پشت شیشه در دو قدمیش میایستم و نگاش میکنم و وقتی بهش

نزدیک میشم ویا با انگشت نشونش میدم میپره و میره.به انواع

پرنده ها میگم "دبنده" گاهی هم "پدنده".

خلاصه کلی با کلماتم باعث میشم مامی و بابایی قربون صدقم

برن و فشارم بدن.

هر روز یه بار گاهی هم دو بار یا بیشتر با مامان جون و باباجون

تلفنی حرف میزنم.مثلا وقتی با مامان جون حرف میزنم ظرف

3 ثانیه 35 بار میگم "باباجی".بعد که گوشی رو داد به باباجون

کلی با باباجی حرف میزنم.

وقتی هم که تشنه ام میشه یا وسط حرف بابایی و مامی میخوام

جلب توجه کنم میگم :آببِ.بعد که بابایی یا مامی میخوان بهم

آب بدن یه لیوان یا کاسه ی دیگه نشون میدم و میگم"دان دان"

یعنی "تو این" بهم آب بدین.

قطره ی آهن و رویم رو با اشتیاق بدون اینکه سرو دست وپام

رو نگه دارن و فوتش کنم رو لباسم(برخلاف گذشته) میخورم.

خلاصه که مامی کلی ازم راضیه.و گاهی جلوی من از خدا بابت

داشتن همچین پسر گلی میلیونها بار تشکر میکنه و میگه :چه پسر

گلی .به به.چه قدر اقاست .چه قدر با شخصیته .خدایا میلیونها بار

 شکرت.

شبها بیشتر بابایی و گاهی مامی منو میزارن تو تختم و یه کمی

پیشم میمونن وبعد میرن.البته چراغ راهرو روشن میمونه.من

هم بعد از حدود 2 بار که صداشون میکنم که گاهی الکی درخواست

آب میکنم،دیگه تسلیم میشم و میخوابم.به ندرت هم لجبازی میکنم.

به محض اینکه میرم تو صندلیم توی ماشین میشینم میگم :"آننهِ.

یعنی آهنگ.بعد بابایی برام آهنگ میزاره.

سر سفره هم که همش میگم"مُ"یعنی ماست.بابایی هم مجبوره به

ازای هر یه قاشق غذا بهم یه قاشق ماست بده.عاشق پلو سفیدم

و به پلو میگم "پُ".

قدم به کلید ها برق میرسه و روشنش میکنم و ذوق میکنم و میگم:

"دامپ".چند روز پیش هم یاد گرفتم به پرده دقیقا بگم"پرده".

به ماشین میگم"ازی".ووقتی دلم آجیل بخواد یا در حال خوردنش

باشم هی نشونش میدم و میگم"آججی".به شیرهم مدتهاست که

میگم "شی".به توپ هم میگم "دوپ".عاشق کانال baby tv ام

و بهش میگم"bibi".گاهی پاهامو نشون میدم و میگم"پا".

به پستونک که از بچگی بابا و مامی" دینگ"صداش میکردن،

میگم "نو".در عوض به نون میگم "نو نو".به شلوار هم میگم

"دبا".به مگس میگم "پشه"وخیلی هم ازش بدم میاد.

روزی حداقل 15 جلد کتاب از کتابهای خودمو میارم تو بغل

مامی یا بابایی میزارم یعنی برام بخونین،اونها هم میخونن برام.

وقتی زنگ درو میزنن میدوم جلوی در و داد میزنم"در"یعنی

بیاین درو باز کنین.اگه بابایی خونه نباشه همش فکر میکنم اونه

که زنگ میزنه و میگم"در بابایی".به گوسفند هم میگم"ببعی".

البته شانس دیدنش رو بیشتر تو کتابها و کارتون ها داشتم.

یه بار باباجون پسته گذاشته بود تو داشبورد و از اون وقت تا

یه ماه همش داشبورد رو باز میکردم و میگفتم"پته".

تا لختم میکنم دودولم رو نشون میدم و میگم "دودَ".

وقتی بابایی و مامی ازم میخوان که به کسی جوجو بدم ،یه

کوچولو از سینه ام میکنم و میدم دهن طرف.یا وقتی میگن

دودول بده با سماجت از روی پوشک دودول میکنم و میدم

به طرف.

وقتی میخوام پی پی کنم از قبل اعلام میکنم که "بی بی".

به درخت هم میگم "اییهَ".

معنی مالکیت هر روز داره توم عمیق تر میشه.

سعی میکنم مامی رو تحت عذاب وجدان قرار بدم تا زود به زود

آپ کنه.

فعلا تا بعد.

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/٢٤ - بامداد

سال 1387 مبارک

 

سلام به همه

سال نو با اندکی تاخیر مبارک.

خاطراتم رو جهت ثبت در تاریخ از 17 اسفند به بعد پی میگیرم.24 اسفند خاله رومیسا و عمو حسین قرار بود یه سر نیم ساعته سر راه رفتنشون به تهران بیان منو ببینن،اما مامی از شب قبل تدارک یه جشن تولد رو باحضورعمو احمد وخاله سمیه ،عمو ایزد و خاله مریم و منو بابایی و مامی برای عموحسین دیده بود که عموحسین و خاله رومیسا روحشون هم خبر نداشت.از شب قبل وسایل شام رو آماده کرده بود،کیک خریده بود و شمع 40 برای چهل سالگی عمو حسین.غروب که اومدن و در رو براشون باز کردیم همه تولدت مبارک خوندن و از همون دم در عمو حسین شمع رو فوت کرد و بعد مشغول عکس انداختن و شام خوردن شدیم.

جالبه که بدونین صبح همون روز که جمعه هم بود سایپا ماشینمون رو تحویل داد.که یه «ریو»ی نوک مدادیه.مبارکمونباشه.

آخر شب هم رفتیم تهران خونۀ خاله رومیسا .اخه من فرادش یعنی 25 اسفندکلینیک دکتر سهامی تو خیابون وزرا وقت داشتم.غروب شنبه بابایی اومد دنبال منو مامی و رفتیم کلینیک و مامی و بابایی کلی برای درست تر تربیت کردنم از دکتر راهنمایی گرفتن.یک ساعت اون تو بودیم و من کلی با مدادرنگی هایی که دکتر بهم داده بود و میز وصندلی مخصوص بچه ها بازی کردم.دکتر هم کلی ازم تعریف کرد و گفت که هوشم خیلی خوبه و خوبمیتونم خودمو سرگرم کنم .

صبح زود روز یکشنبه 26 اسفندهم بابایی با عمو حسین که میرفت تبریز رفت زنجان و ماشینمون روآورد غروب هم رفتیم خرید کردیم وبا خاله برگشتیم کرج.روز 27 اسفندهم مامی وخاله مشغول کادو کردن هدیه های عید بودن.28 اسفند هم که چهارشنبه سوری بود،با ماشین بیرون دور زدیم و آتیش بازی ها رو دیدیم.هرچند که بیشتر از آتیش خمپاره تو خیابونهامنفجر میشد.

29 اسفند بعد از کمی خرید و چیدن سفرۀ هفت سین رفتیم زنجان.جاده خیلی خوب و خلوت بود.همۀ کسایی که تو جاده بودن مسافر بودن و پراز شوق عید.

صبح روز پنج شنبه 1 فروردین بعد از تحویل سال،ما که خونۀ پدر جون تو زنجان بودیم چند تا عکس انداختیم و بعد رفتیم چند جاعید دیدنی.عصر هم رفتیم قلعه سر گاوداری عمو حمید که اونجا بود عید دیدنی.خلاصه خیلی خوش میگذشت.کلی هم از دیدن پسر عموم کیارش به شوق اومده بودم.کلی فیلم وعکس هم گرفتیم.

عصر روز 3 فروردین شنبه،بعد از اینکه عمو کاوه اینها رفتن آذربایجان شرقی رو بگردن،ما هم برگشتیم کرج.مامی کلی وسایل سفر بعدی رو آماده کرد.من هم که مدام به بابایی آویزون بودم.

ظهر روز 4 فرودین  از طریق جادۀ کندوان رفتیم کلاردشت.طبق هماهنگی هایی که از قبل شده بود،خاله رومیسا و عمو حسین وخاله رویا و دایی قیس به همراه عمو ایزدو خاله مریم،از ساری اومدن و همزمان رسیدیم.یه ویلا تو رودبارک یه کمی بالاتر از کلاردشت اجاره کرده بودیم.خیلی خیلی خوش گذشت.همش همه میگفتن و میخندیدن و میگشتن و از طبیعت لذت میبردن و من همهمچنان آویزون بابایی بودم و با هم میرفتیم تماشای گلها و کفش دوزکها و با بره های کوچولو بازی میکردم و خاک بازی میکردم و یه بار همیه ذره خاک خوردم و...

6 فروردین عمو ایزدو خاله مریم رفتن کرج و بقیه همگی رفتیم ساری.البته مسیر 3 ساعت و نیمه رو 7 ساعته رفتیم.ترافیک زیادی بود.

7 فروردین هم از بس هوا گرم بود مامی و بابایی با یه لباس نازک منوبردن ساحل ساری و من کلی ماسه بازی کردم.هی با بیل میکندمشون ومیریختم تو کامیونم.دوباره کامیون رو خالی میکردم و از اول...وقتی بعد از 45 دقیقه چشمم افتاد به آب دریا دویدم طرفش و بابایی مجبورشد پاچه هاشو بزنه بالا و منو تا کمر ببره تو آب.یه ربع ساعت هم این جوری بازی کردم و بعدش رفتیم دیدن کشیدن طور ماهیگیر ها از دریایه عالمه ماهی گرفته بودن و طور رو با تراکتور میکشیدن بیرون .کلی هم مامی با ماهی ها ازم عکس انداخت

.چند تا عید دیدنی هم ساری رفتیم و 10 فروردین بابایی و عمو حسین یه سر برگشتن تهران به کارهاشون سر و سامونی دادن و دوباره برگشتن ساری.

12 فروردین عمو حسین و بابایی رفتن ماهیگیری(به قول خودشون فیشینگ).کلی بهشون خوش گذشته بود و 12 تا هم ماهی گرفته بودن.من و مامی و خاله رومیسا هم موندیم خونۀ خاله مژده منتظرشون.فاطمه تقی پور دختر 9 ماهۀ خاله مریم هم اونجا بود 12 بار بوسیدمشو همه میخندیدن و کیف میکردن.همش نازیش میکردم.کلی هم براش رقصیدم.اون سینه خیز میرفت و من هم سعی میکردم مثل اون راه برم.

13 فروردین به دعوت یکی از دوستای بابا جونم (بابای مامی)رفتیم ویلای ساحلی شون.اونجا هم دو بار رفتم لب آب شن بازی کردم.وقتی هم که مامی و خاله ها داشتن سبزه گره میزدن من هم گره میزدم.خلاصه سیزده ما هم به در شد.اما آخر شب که برگشتیم خونه تب کردم و اسهال داشتم و مامی و بیشتر بابایی پاشویه ام کردن و بابایی تا صبح بالاسرم بیدار بود و صبح هم منو برد دکتر.گمونم از بس خاک خورده بودم این جوری شدم.

15 فروردین ظهر ما و خاله رومیسا اینها راه افتادیم سمت تهران.تو راه هم کلی وایسادیم و چیز میز خوردیم.تو تهران باهاشون خداحافظی کردیم و اومدیم کرج.

هفتۀ بعدش هم چند تا عیددیدنی باقیمونده تو کرج و تهران رو انجامدادیم که معروفترینش خونۀ خالۀ بابام بود که از بس سگشون بهم پارس کرد از دستش دلخور شده بودم و لبهام رو غنچه میکردم و لالۀ گوش چپم رو میگرفتم.یعنی که چرا دعوام میکنی.ولی با مزه اینکه ازش نمیترسیدم.23

 فروردین خونۀ امیرعلی یوسفی دعوت بودیم.کلی باهاش بازیکردم.کلی بزرگترها به کارهامون میخندیدن.24

 فروردین بابایی مرخصی داشت و رفتیم از رو به روی خونۀ خالهرومیسا برام یه زیلوفون (بلز)خریدیم.اما زیاد علاقه نشون ندادم.کلی همگشتیم و بعد برگشتیم کرج.27

 فروردین رفتیم پیش دکتر.قدم 85 سانتی متر و وزنم 11 کیلو بود.

28 فروردین هم برای اولین بار پستونکم رو صدا زدم و گفتم :دینگ(این اسمیه که مامی رو پستونک هام گذاشته).غروب هم بعد از اینکه بابایی از سر کار برگشت رفتیم پارک.کلی رو چمنها دویدم.حتی روشدراز کشیدم.کلی هم سنگ بازی کردم که برام حتی از چمنها محبوب ترن.برای اولین بار سوار سرسره شدم و کلی استقبال کردم و خوشم اومد.بابایی منو میذاشت وسطهای سرسره و تا پایین میاوردم.البته کنترلم نه کاملا دست خودم بود و نه دست بابایی.خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت.

دعا کنین که همین جوری زود زود بتونم آپ کنم.

روی ماه همتون رو میبوسم. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱/٢٩ - بامداد

آپ در شانزده ماهگی

 

سلام به دوستای خوبم واقوام عزیزم و هر رهگذری که اینجا رو اتفاقی میخونه.جونم براتون بگه که مامی تصمیم گرفته اگه خدا بخواد و بابایی کمک کنه و مامی هم همت کنه ،از این به بعد ماهی یک بار وبلاگم رو بنویسه.اینجوری هم مامی خسته نمیشه هم شمایی که میخونین.هم مطالب تازه تره و کلی از مطالب هم ازیاد مامی نمیره .گرچه تقریبا هر روزی که اتفاق خاصی بیافته مامی تو تقویمشیادداشت میکنه و بعد یه جا انتقالش میده به وبلاگم.البته هر روز من ،یه روز خاصه و هر حرکت من یه حرکت خاص(اینا رو مامی از خودش میگه).اما جونم واسطون بگه که من 25 آبان جمعه بوس فرستادن رو از مامان جونمیاد گرفتم(مامان مامانم).و این کار رو در نهایت شیرینی انجام میدم.تصور بفرماییدیه پسر بچۀ ناز ،با دستهای کوچولو بوس بفرسته.وااااااااااااایییییییییی.همون روز هم مامان جون اینها رفتن تهران و من تنها شدم.28 آبان هم چون تب داشتم و علایم سرماخوردگی منو بردن دکتر.عکسهای تولد1 سالگیم هم که تو آتلیه انداختم آماده شد و گرفتیم .وای چه عکسهایییییییییی.از 29 آبان ما هم رفتیم تهران.خاله مژده و مریم گلی هم اونجا بودن.مهمونی هم میرفتیم.دو بار هم من و مامی و مامان جون و خاله رومیسا و خاله مژده ومریم گلی رفتیم بیرون.دکتر و خرید و...دنیس تریکوی میرداماد هم رفتیم که من رفتم سراغ رگال لباسهای اونجا و حتی رو زمین دراز هم کشیدم.!!8 آذر هم مامان جون و خاله مژده اینها رفتن شمال.مامی و خاله رومیساهم به خاطر اینکه مهمونها رفته بودن و اینها احساس تنهایی و دلتنگی میکردنتصمیم گرفتن بریم بیرون.جاتون خالی رفتیم بیرون و این دو تا هی پول آتیش زدن .پالتو ،پوتین..11آذر هم رفتیم پیش دکترخودم چکاپ ماهیانه.قدم 79 سانتی متر و وزنم 10 کیلو و دور سرم :47 سانتی متر بود .حوالی ساعت 11:30 شب هم اولینبرف امسال بارید.دکترم به مامی گفته بود اعضای بدنش رو آروم آروم بهش یاد بدین.وقتی اومدیمخونه مامی همۀ اعضای بدن و صورتم رو پرسید و من نشونش دادم.بدون اینکه قبلا به من یاد داده باشن.مامی کلی خوشحال بود وفیلم میگرفت.و فدای من میشد.من گاهی یه چیزی میگم اما بعدش تا یه مدتی نمیگم یا دیگه اصلا نمیگم.مثلا 16 آذر به مامان جونم(مامان مامانم)وقتی تلفنی باهاشون صحبت!! میکردمگفتم «بیا».اما بعدش دیگه اصلا نگفتم.از 17 آذر هم غذاهام رو فوت میکنم بعد میخورم.کسی هم بهم این کار رو یاد نداده.مامانم هم نمیدونه من از کی یاد گرفتم.هر چیز داغی(مثلا لیوان چای مامی رو روی میز)که میبینم از دور فوت میکنم یعنی این داغه.گاهی وامیستم و خم میشم و از بیندوتا پاهام دنیا رو تماشا میکنم.با ریموت کنترل تلوزیون و رسیور رو روشن و خاموشمیکنم و کانال هم عوض میکنم.هر چیزی رو هم که مامی میگه برام بیار میارم.حتی اگه اون چیز ازم دور باشه.مثلا مامی بهم گفت :پسرم برو یه دونه پوشک بیار تا پوشکت رو عوض کنم.مامی تو هال نشسته بود و پوشک تو اتاق خواب خودم .من هم بدو بدو رفتم آوردم.و مامی کف کرد چون همین جوری گفته بود اصلا جدی نگفته بود.19 آذر رفتیم واسه من یه توالت فرنگی خیلی قشنگ و مجهز خریدیم.البته من فقط به عنوان یه صندلی که آلات موسیقی هم داره ازش استفاده میکنم.ظهر 29 آذر رفتیم زنجان.آخه شبش مراسم نامزدی عمو کیاوش با زن عمویلدا بود.هوا هم فوق العاده سرد بود.اون شب با خاله رومیسا اینها و خاله رویا خونۀعمو حمید خوابیدیم.فرداش عید قربون بود.به خودمون حال دادیم و صبحانه کلیکباب خوردیم.بعد همگی رفتیم خونۀ مادرجون اینها.نهار اونجا بودیم.عصر خاله رومیسا اینها رفتن تبریز و ما هم برگشتیم کرج.شبش شب یلدا بود.من و بابایی خستهبودیم زود خوابیدیم و مامی و خاله رویا واسه خودشون شب یلدا گرفتن وخوراکی خوردنو mbc2 نگاه کردن.1 دی شنبه صبح من و مامی وخاله رویا رفتیم ترمینال شرق واز اونجا با سواری های ساری گشت رفتیم شمال.البته کسی از اومدنمون خبر نداشت و همه کلیییییییسورپرایز شدن.چشمتون روز بد نبینه 10 روز اونجا بودیم که یک هفته اش گاز قطع بود و با بخاری برقی سر میکردیم.هرچند که سردمون نبود اما زندگی سخت شده بود.تو شمال بودیم که یاد گرفتم با نشون دادن ریموت کنترل به اصطلاح ضبطبه بقیه بفهمونم که برام روشنش کنن و من هم برقصم.در روز مجموعآ 1 ساعتمیرقصیدم و بقیه اغلب برام دست میزدن.آهنگهای مورد علاقه ام :«فقط یه نگاه»اندی،«نیلوفر»فارز،من برات بیس میزنم ،هستن.خیلی هم قشنگ میرقصم.از 5 دی مامی متوجه شد که من میتونم چند قدم به عقب هم بردارم.8 دی عید غدیر بود و مامی کلی عیدی درست کردو چون من سیدم خیلی هااومدن دیدنم وعیدی گرفتن.12 دی تو شمال رفتم چکاپ ماهیانه.قدم 80 سانتی متر و وزنم 100/10 و دورسرم 6/48 بود.البته هر وقت دوجای مختلف چک میکنم نتیجه های عجیبی میدنمامی رو عددهای دکتر خودم حساب میکنه.14 دی من و مامی با ساری گشت برگشتیم تهران و این دفعه بابایی رو سورپرایز کرده بودیم چون بهش نگفته بودیم که داریم میایم.کلییییییییی خوش حال شد.تو جاده فیروز کوه همه جا سفید بود و مامی بهم یاد داد که اینها اسمش برفه.من هم یاد گرفتم و هر جا برف ببینم میگم:«بَ».این روزها دستم رو میزارم رو چشمام و یه هو بر میدارم و صدا در میارم و دالیبازی میکنم.16دی انقدر برف باریده بود که همه جا تعطیل شد و بابایی هم موند خونه.من هم کلی با بابام کیف کردم.کاش همیشه بابایی خونه بود.بعد بابایی منو برد رو تراس و من برای اولین بار به برف دست زدم.کلیییییییی هم تعجب کرده بودم.17 دی خاله مریم ایزد شناس بهم یاد داده بگم من.با دو دست آروم میزنم رو سینه ام و میگم«مَ».این روزها یه هویی محبتم به جوش میاد و میرم بغل مامی میشینم و پستونکم رو میزارم دهنش و نازیش میکنم و بوسش میکنمو بعد پستونکم رو میگیرم ازش.مامی هم که میمیره برام.از 21 دی مامی متوجه شد که من دیگه خیلی راحت رو پنجۀ پام بلند میشمو چیزهایی رو که دستم برسه از رو میز غذا خوری برمیدارم.از 22 دی که بابایی به پیشنهاد مامی برام مداد شمعی و دفتر نقاشی خریدروزی یک بار نقاشی میکشم.اولین نقاشیم رو هم مامی به عنوان قشنگترینتابلوی دنیا زده رو دیوار.همون روزهای اول مداد شمعی ها رو شکستم وتا کسی هواسش بهم نباشه مداد ها رو میجموام.یه بار مامی تو پی پیم یه تیکه از مداد شمعی سفیدم رو دید.از 23 دی هم وقتی مامی میگه بیا پسرم میخوام پوشکت رو عوض کنمدست میزنم به پوشکم و میگم«دیش»یعنی جیش.هر صبح که منو مامی از خواب بیدار میشدیم ،بعد از اینکه شیرمو میخوردملباس مامی رو میزدم بالا و انگشتمو میکردم تو ناف مامی و میگفتم«نا»یعنی ناف.اما از 26 دی ناف خودمو کشف کردم و مدام بلوزم رو بالا میزنمو هی با انگشت شست و اشاره نافم رو میگیرم و میکشم.28 دی مامی برای اولین بار تو عمرش حلوا درست کرد.اونم به خاطر من.و تو تقویمش نوشت:«برای اولین بار حلوا درست کردم.خوشحالم که انقدر بامداد رو دوست دارم که به خاطرش کارهایی رو که هیچ وقت انجام ندادم،انجام میدم.»29 دی دیگه یاد گرفتم که به حموم بگم«حمو».تو استخرم رو سطح آب خم میشدم و با دهنم رو آب حباب درست کردم.30 دی مامی بهم یه لولۀ مقوایی باریک (لوله ایی که فویل آلومینیومی رودورش میپیچند) داد و با 8 تا توپ که از یه اندازه هستن ،هاکی بازی میکنم.تا مامی موقعۀ کتاب خوندنش میخواد منو از سر خودش باز کنه میگه:بامداد،چوب هاکیتو بیار حاکی بازی کن.منم خوشحال میشم و بدو بدو میرم هاکی بازی میکنم.3 بهمن پدرجونم از زنجان اومد خونمون.اولش ازش میترسیدم و نمیرفتم طرفش.اما یه کمی بعد باهاش رفیق شدم و باهاش بازی میکردم.هی میترسوندمش.راستی گفته بودم بهتون که ترسوندن بلدم؟3ماهی میشه کهبلدم.دستامو میارم بالا ولبامو گرد میکنم و صدای «هو»یا یه همچین چیزی در میارم و میترسونم.از 9 بهمن هم هر چی رو که میخوام نشون میدم و میگم «می».سگ روکه میبینم میگم:«هابو».به حلوا هم میگم:«هبا»15 دی مامی منو گذاشت خونۀ خاله رومیسا و رفت زنجان.یه کار اداری داشت باید حتما میرفت.جاده ها هم خراب بود و برفی.اصلا صلاح نبودمنو ببره و نبرد.ساعت 5 عصر رفت و ساعت 8:30 شب فرداش منو دوباره دید.این اولین بار بود که این همه از هم دور بودیم.از تهران تازنجان و به مدت تقریبا 27 ساعت.مامی خیلی دلش برام تنگ شده بود.عوضش موقعی که مامی میرفت بدون اینکه رفتنش برام مهم باشه براش بای بای کردم.17 بهمن هم دندون بعد از نیشم در اومد بالا  سمت راست.بدون اینکه نیشم در اومده باشه.غروب 21 بهمن هم با عمو ایزد اینها و عمو قیس که خونۀ ما بود رفتیم خونۀ خاله رومیسا که به مناسبت سالگرد ازدواجش مهمونیداده بود.البته دوساعت وچهل و پنج دقیقه هم تو ترافیک بودیم.عوضش شب حسابی بهم خوش گذشت و حسابی هم رقصیدم.30 بهمن خونۀ خاله رومیسا بودیم که باباجون از ساری یه هو اومد اونجاو سورپرایزمون کرد.2 اسفند هم خاله نسترن به خاطر تولد داداش ارشیا مهمونی داده بود رفتیمخونۀ شهین جون.خیلی خوش گذشت.یه کمی خوابیدم یه کمی به سگ داییعلی نگاه کردم ،یه کمی هم رقصیدم.یه کمی هم به بازی های داداش ارشیابا دایی کامیار نگاه کردم و تعجب هم میکردم و وسط رقص یادم میرفت کهداشتم میرقصیدم و همون جور وای میستادم وبه اونها نگاه میکردم.3 اسفند ساعتها و تقویم هایی که مامی از سایت کودکانه سفارش داده بود وعکس من روشون بود رو تحویل دادن و مامی و بابایی کلی ذوق کرده بودنفرداش بابا جون یه ساعت و یه تقویم رو برد شمال واسه خونۀ خودشون.از هر کدوم یکی هم مامی گذاشته کنار واسه خونۀ پدر جون ومادرجون زنجان،یه ساعت هم زدن به دیوار اتاقم و یه تقویم هم گذاشت رو میز تلوزیون.مامی میگه مثل کسایی هستیم که بعد از 10 سال نذر ونیازو دوا و درمون بچه دار شدن.تازه،35 تا کارت پستال با عکس من کنار سفرۀ هفت سین ،برای نوروز به همین سایت کودکانه که لینکش هم تووبلاگم هست ،سفارش دادن.10 اسفند بعد از اینکه خاله نسترن اینها که خونۀ ما بودن رفتن تهرانمامی و بابایی منو سوار کالسکه کردن و رفتیم کلی خرید کردیم و بعدناهار خریدیم رفتیم پارک خوردیم و بعد من رفتم رو چمنها(ته سیگار و چوب نیم سوخته و هزار تا آشغال دیگه)دویدم و زمین می خوردم وغلتمیزدم و میخندیدم و جیغ میکشیدم از خوشحالی.مامی هم که یادش رفته بود دوربین فیلم برداری و عکاسی رو بیاره با اون موبایل درپیتش فیلم میگرفت.تنۀ درخت رو برای اولین بار لمس کردم و هی نگاهش میکردم.بعد رفتیم قسمت وسایل بازی که به جای اینکه با وسایلش بازی کنم با سنگهایی که کف اونجا بود بازی میکردم.با دست چند تا چند تا برشونمیداشتم و پرتشون میکردم.یا به دقت نگاهشون میکردم.خلاصه که کلیییکیف کردم و مامی و بابایی هم از دیدن من حسابی کیف کردن.دیگه قرار شده زود زود بریم پارک.آخه هوا داره گرمتر میشه .11 اسفند بعد از اینکه هر چی آب تو لیوان بود ریختم رو لباسم ومامیبهم گفت :لباستو خیس کردی حالا لباس نداری.دویدم و رفتم از تو ساکم کاپشن و شلوارمو آوردم دادم به مامان یعنی که لباس دارم .انقدر غر نزن.مامی هم که طبق معمول کف کرده بود.12 اسفند هم رفتیم پیش دکترخودم چکاپ ماهیانه.قدم 84 سانتی متر،وزنم 800/10 ودور سرم 48 سانتی متر بود.از مطب که برمیگشتیم باباییبرام یه ماشین فورمول یک خرید که باید بشینم روش و پاهام رو بزنم زمین و خودم روعقب و جلو ببرم.کلی با این ماشینم کیف میکنم.ضمنآ قبلآ هر وقت بابایی از ماشین پیاده میشد گریه میکردم،حالا وقتیمامی هم پیاده میشه گریه میکنم.این موضوع باعث میشه مامی فکرکنه سر یا ته پیازه.15 اسفند هم بابایی زود اومد خونه با ماشین عمو ایزد(آخه ماشینیکه خریدیم هنوز تحویل ندادن،جهت ثبت در تاریخ مینویسم)رفتیم تهران.مامی وقت دکتر داشت.تو فاصلۀ اینکه مامی نوبتش بشه رفتیم میدون انقلاب و به کمک راه نمایی هایی که عمو بابای سارا قبلا کرده بودتونستیم جای فروش کتابهای حسنی رو پیدا کنیم و 14 تاشو بخریم.البته نمیدونیم کلآ چند تاست .این فروشگاه فقط 14 تاشو داشت.واسه کسایی که نمیدونن بگم که آدرسش اینه: از آزادی که اومدین میدون انقلاب ،ضلع شمالی میدون یه دکۀ روزنامه فروشی هستکه مجلات خارجی هم میاره، مثل مجلۀ تخصصی مکانیک یا معماری.از دیروز که 16 اسفنده یاد گرفتم که وقتی بابایی یا مامی میگن:پسرمن کیه؟با دو دست آروم بزنم رو سینه ام (قبلا هم بلد بودم)و بگم «من».قبلا میگفتم:«مَ».اوه.یه نفس همه رو گفتم ها.حالا مطمئنآ کلی مطلب جا مونده.مامی همه رو که یادش نمیمونه که.حالا به خودش قول داده تند تند آپ کنه.ببینیم و تعریف کنیم.

فعلا خداحافظ.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/۱٧ - بامداد

۲۰ آبان ۱۳۸۶

سلام به همه ی دوستای خوبم واقوام عزیزم

خاطره نویسیم رو از 18 مرداد پی میگیرم.

18 مرداد همونطور که براتون گفته بودم بابا جون رفت شمال و من بازم تنها شدم.

مامی وبابایی هم کم کمک سعی میکردن وسایل خونه رو جمع کنن تا برای اسباب

کشی آماده باشن.19 مرداد مامی و بابایی که دیدن موهام خیلی بلند شده و از ابروهام

هم پایین تر اومده یه خورده و پشت گردنم هم رسیده و هوا گرمه و بیشتر باعث میشه

عرق کنم تصمیم گرفتن موهام رو با «موزر»کوتاه کنن.اولش یه ذره از صداش ترسیدم

بعد مامی پیشنهاد داد که بزارن یه کمی باهاش بازی کنم تا دوست بشم باهاش.بعد که دوست

شدم دیگه ول کن نبودم هی با دست از رو سرم میکشیدمش تا باهاش بازی کنم.جلوی موهام

رو هم مامی با قیچی کوتاه کرد.و موهای کوتاه شدمو تو یه شیشه یادگاری نگه داشت.

راستی به نظر شما موهام تو شیشه تا کی سالم میمونه؟

خلاصه ،بعدش بابایی حمومم داد و وقتی موهام خشک شد تازه گندی که مامی و بابایی زده

بودن مشخص شد.انقدر کوتاه و بلند داشت که نگو.دور سرم یه جاهایی  خیلی خالی شده بود.

البته بیچاره ها حق داشتن.اگه بدونین چی به سرشون آوردم بهشون حق میدیدن.دو نفری منو

نگه داشته بودن باز هم من پیچ و تاب میخوردم.از تمام این صحنه ها هم فیلم گرفتن.

اگه کسی در ارتباط با کوتا ه کردن مو تجربه یی یا پیشنهادی داره بگه که خیلی به دردمون

میخوره.

روز 22 مرداد هم دومین دندونم ،پایین وسط سمت راست در اومد.بابایی هم شب اولین سرویس

وسایلی که میشد برد رو برد خونۀ جدیدمون.

23 مرداد هم من با مامی و بابایی برای اولین بار رفتم خونۀ جدیدمون رو دیدم.26 مرداد هم کل

وسایلمون رو بردن خونۀ جدید.البته یه هفته طول  کشید تا خونه خونه شد.تو این مدت هم بیشترش

رو خونۀ خاله سمیه بودیم.تو این اوضاع و احوال و درگیر بودن مامی به کار خونه و اسباب کشی

و خونۀ مردم بودن،به علت نا رسایی به من ،کلی وزن از دست دادم و لاغر شدم.الاهی مامی فدام

بشه.تو این چند روز که مامی و بابایی برای تمیز کردن و چیدن وسایل میرفتن خونۀ جدید من و

خاله رومیسا خونۀ خاله سمیه میموندیم.باز هم الاهی مامی فدام بشه.

1 مرداد من و مامی و بابایی و خاله رومیسا و خاله رویا که چند روزی اومده بود  پیش من ،از

تهران خونۀ خاله رومیسا،با ماشینش رفتیم شمال خونۀ باباجون اینها.ساعت 10 شب رسیدیم.

تمام راه من ذوق زده بودم.مامی جلو نشسته بود و من رو رون مامی وامیستادم و داشبورد رو

نگه میداشتم و جلو رو نگاه میکردم.کلی ذوق کردم.عکس هم گرفتم تو همون حالت.گاهی هم

میرفتم پشت بغل یا بین خاله هام مینشستم.

خلاصه،2 شهریور هم من و بابا جون و عمو مصطفی جلوی در بیمارستان بوعلی ایستادیم و

مامی رفت دیدن نی نی خاله مریم که اسمش فاطمه است و خیلی هم نازه.طفلی از 10 روزگی

قند خونش افتاد و تشنج کرد و حدود 50 روز بیمارستان بستری بود.خدا ایشالله شفاش بده و

دل مامانش رو شاد کنه.مامی ازش عکس گرفت و آورد تو آرشیو عکسهای من برام یادگاری

گذاشت.از اینجا به فاطمه تقی پور خوشگل هم سلام میکنم.ضمنا مامی همون روز جلوی در

بیمارستان یه موبایل پیدا کرد و برد داد به صاحبش.

وای خدایا،اینو بگم براتون،روز 6 شهریور من و مامی و بابایی و خاله هام رفتیم دریا و من

دریا رو برای اولین بار دیدم.فقط خدا میدونه چه شکلی شده بودم و چه کار میکردم.مامی از تمام

این صحنه ها فیلم گرفت.من و بابایی آب تنی هم کردیم.انقدر از آب خوشم اومد که نگو.تا غروب

آفتاب تو آب بودم و با گریه آخرش اومدم بیرون.همۀ اطرافیانم از برخوردم با این آبی بزرگ

تعجب کرده بودن.

دوباره روز 8 شهریور من و بابایی و باباجون رفتیم دریا ولی این دفعه دیگه تو آب نرفتم.ولی

عوضش برای اولین بار سوار اسب شدم.اما فیلم و عکسی از اون روز ندارم.آخه مامی همرامون

نبود.مامی معمولا واحد تصویر برداریه.

جمعه عصر بعد از اینکه عروس خاله رومیسا رفت(آخه 5 شنبه و جمعه عروس داشت)رفتیم دور

زدیم.یه سر حمید آباد و یه سر زاغمرز رفتیم.زاغمرز رفتیم سر  خاک مامانی(مادر بزرگ مامی).

اونجا هم عکس گرفتم.جای سرسبز و با صفا و آرومیه.مامی اونجا هم از من و از اطراف و از

قبرها عکس گرفت چون میدونه که چند سال بعد دیگه اونجا این منظره رو نداره.

روز 10 شهریور هم بردیا شاملی به دنیا اومد.که بچۀ پسر عمۀ مامیه.

12 شهریور من و مامی و خاله رومیسا داشتیم حرکت میکردیم سمت تهران که عمو فرهاد و خانمش

که تازه عروسی کردن از مشهد اومده بودن شمال ماه عسل.مامی آوردشون خونۀ باباجون یه ذره

استراحت کردن و بعد اونها رو تو پلاژ جا به جا کردو بعد حرکت کردیم .بابایی تهران بود.

ساعت 9:30 رسیدیم خونۀ خاله رومیسا .بابایی هم اومد پیشمون.

از 15 شهریور دیگه یاد گرفتم هی اسباب بازیهامو میرختم پشت کامیونم و هی خالی میکردم.

از بازی های پر سرو صدا هم خیلی خوشم میاد.مثل بردن وسایلم روی سرامیک و زدنشون

روی سرامیک.یا زدن قاشق تو بشقاب.

16 شهریور بعد از اینکه پی پی کردم یه ذره خونابه دفع کردم.مامی و بابایی بردنم تهران

بیمارستان میلاد.جمعه هم بود.بعد از اینکه آزمایش گرفتن گفتن که چیزیم نیست.تو فاصلۀ

آماده شدن آزمایشم رفتیم خونۀ خاله شاهرخ و باز هم من با سگشون وسگشون با من کلی

سرگرم شدیم.

از روز 17 شهریور هم ،یاد گرفتم که هم تند هم یواش نازی کنم.وقتی بهم میگن نازی

کن تند تند نازی میکنم اما،وقتی کلمۀ نازی رو میکشن برام ،یواش و آروم نازی میکنم.

تا حدود 20 دقیقه میتونم با مامی کشتی بگیرم که این بازی و گاز گرفتن صورت مامی

رو خیلی دوست دارم.موقعۀ کشتی گرفتن صدای: اِه ،اِه هم در میارم.یعنی خیلی دارم

زور میزنم. مو میکشم و چنگ میزنم.تا نیم ساعت هم گاهی آواز میخونم.جالبه که

بیشتر بازیهامو با مامی انجام میدم فقط.

تا مامی یا بابایی دراز میکشن رو زمین میام و خودمو پرت میکنم روشون و باهاشون

کشتی میگیرم.میشینم رو صورتشون و هی بلند میشم و خودمو پرت میکنم رو

صورتشون.

19 شهریور هم رفتیم دکتر برای سرما خوردگیم دارو داد و قد و وزن هم انجام دادیم.

وزنم 9 کیلو و 100 و قدم 77 سانت بود.

20 شهریور تولد مامی بود .اولین سالی بود که مادر بود و تولدش بود.خاله رومیسا

 فقط این نکته رو یادآوری کرد و تبریک گفت. تولد 29 سالگی.

از 21 شهریور خودم با سرعت از مبل یا تخت مامی اینها میرم بالا و با سرعت میام

پایین .البته قبلا هم میرفتم اما به این سرعت نبود.چند ثانیه ایی هم وامیستم و گاهی دو

سه قدم راه میرم.از امروز ادای بابایی رو درمیارم و با بوروس موی خوم و بابایی رو

شونه میکنم.

از 22 شهریور به هر چیز خوراکی غیر از شیر میگم «هم»و به شیر میگم «مم».

از روز 26 شهریور هم یکی از بزرگترین تفریحاتم وررفتن و صدا زدن جارو برقیه.

البته وقتی خاموشه.وقتی هم که روشنه پا به پای تنه اش چهار دست و پا میام و کنارش

میشینم و با چشمهای گشاد شده نگاه میکنم و همۀ شجاعتم رو جمع میکنم و بهش دست

میزنم.27 شهریور واسه اولین بار باباییم رو صدا زدم و گفتم: بابا.

باباییم هم از خوشحالی مرد.

28 شهریور وقتی داشتم با باباییم میرفتم بیرون خرید،واسه مامی بای بای کردم که این

دفعه مامی مرد.

5 مهر من و مامی و بابایی و مهندس ایزد شناس از هم کارهای بابایی و خانمش خاله

مریم رفتیم زنجان خونۀ پدر جون.15 ماه رمضون هم بود.دندونم خیلی اذیتم میکردو

منم بابایی رو اذیت میکردم.فردا صبحش یعنی ششم وقتی از خواب پا شدم بابایی دید

که دندون بالام یه کوچولو در اومده.عصر جمعه ششم هم برگشتیم خونه.

14 مهر باز هم رفتیم قد و وزن،ایندفعه وزنم 9 کیلو و ششصد بود و قدم 78 ونیم.

همون شب وقتی جلوی تلوزیون ایستاده بودم و با دستهام میز تلوزیون رو نگه میداشتم

یهو دستمو ول کردم و برگشتم و حدود 2 متر راه رفتم و اومدم بغل مامی.

همه خیلی خوش حال شدن.از فرداش هی دستمو از دیوار ول میکردم و 1 یا 2 متر راه

میرفتم.

از 16 مهر دیگه کلا راه رفتم.

19 مهر بی خبر رفتیم ساری و همه رو سورپرایز کردیم.بیستم ظهر من و بابایی و مامی

و عمو قیس با خانوادۀ مهندس ایزد شناس رفتیم عباس آباد بهشهر.کلی خوش گذشت.من و

بابایی کلی توپ بازی کردیم.بابایی منو بغل کرده بود وتوپ رو شوت میکرد و توپ که

سر پایینی رو دوباره برمیگشت پاهامو میبرد جلوی توپ و شوت میکردم توپ رو .از

اون روز هم فیلم داریم.

بابایی برگشت کرج و ما موندیم شمال .

از روز 26 مهر خونۀ بابا جون اینها شلوغ شد.آخه تدارک عروسی خاله رومیسا رو میدیدن

و هی از شهرهای دیگه مخصوصا تبریز مهمون میومد.شبش بار برون مختصری برای

خاله رومیسا گرفتن.بیست و هفتم پدر جون و مادر جون و خاله شاهرخ و حمید آقا هم اومدن.

شبش حنا بندون خاله بود.من که از صدای ارکستر و رقص نور اذیت میشدم و بابایی رو هم

اذیت میکردم.طوری که بابایی فقط منو بغل میکرد و راه میبرد و 80 درصد جشن رو  بیرون

از سالن و یا داخل ماشینمون نگهم میداشت.بیچاره هیچی از مراسم نفهمید.

شنبه بیست و هشتم هم  عروسی بود که باز هم به همین منوال گذشت.

سوم آبان به خاطر من خاله مهرانه و پسرهاش از بهشهر اومدن خونۀ مامان جون اینها.کلی باهام

بازی کردن و من کیف کردم.چهارم عصر ،من و بابایی و مامی و عمو حسین بالاخره از ساری

راه افتادیم به طرف تهران.مامان جون اینها هم ششم اومدن تهران خونۀ خاله رومیسا.این روزها

هم هی پاگشای خاله دعوت میشن.

وقتی برگشتیم کرج مامی و بابایی همش خرید میکردن و تدارک جشن تولد منو میدیدن.

پنج شنبه دهم آبان،یک روز زودتر جشن برام گرفتن.کیکم یه سگ پودل سفید بود.آخه من سال

سگ به دنیا اومدم.خیلی خوش گذشت.اولش من و داداش ارشیا کلی رو سرامیک کف سالن

 ماشین بازی کردیم،بعد هم یه کمی تو جماعتی که میرقصیدن وول میزدم،یه کمی هم تو بغل

بودم بعد بابایی برد خوابوندم.زحمت فوت کردن شمع و بریدن کیک و باز کردن کادوها افتاد

گردن داداش ارشیا.داداش ارشیا ممنونم که این همه واسه تولد م زحمت کشیدی.از کادوهای

خوشگلت هم ممنونم.داداش ارشیا دوتا بلوز و یه شلوار بهم کادو داد.خاله نسترن و عمو کامی

هم یه سکه دادن،عمو فردی و خانمش یه هواپیمای آدم آهنی دار،عمو یزدان یار و خانمش یه

قطار با ریلش که خیلی خیلی جالبه،عمو ایزد شناس و خاله مریم یه دایناسور و یه سگ پودل

خوشگل،عمو احمد وخاله سمیه یه بلوز شلوار بیرونی، عمو روزبه و خاله شیرین پول،خاله

رومیسا و عمو حسین یه سکه ،مامی و بابایی هر کدوم یه سکه و باباجون و مامان جون یه

صندلی ماشین چیکوی فوق العاده شیک.فیلم هم از جشن تولد یک سالگیم دارم.فکر کنین!!!

من یه ساله شدم.

جمعه عصر بعد از اینکه مامی و بابایی و خاله رومیسا و عمو حسین خونه رو مرتب کردن

رفتیم تهران خونۀ خاله رومیسا پیش مامان جون و باباجون و زن عمو.واسشون کیک و کلی

از غذاهای جشن تولد رو بردیم تا به نوعی تو این جشن سهیم باشن.

شنبه صبح من و مامی و باباجون رفتیم مرکز بهداشت تراب تو خیابون دولت،همون جایی که

سه روزگیم آزمایش تیروئید داده بودم،قد و وزن کردم.قدم 78 سانتی مترو وزنم 9 کیلو وصد

بود.یکشنبه صبح هم رفتیم واکسن یک سالگیمو که ظاهرا سه گانۀ سرخک ،سرخجه و

اوریونه زدم.وای خدایا.مامی باز هم گریه کرد.آخه هم چین زدم زیر گریه که دل سنگ

آب میشد.هر چند که بعدش هم زود ساکت شدم.خانومه گفت بعد از یک هفته تب میکنم و

علائم خفیف سرما خوردگی دارم،بعد از یک ماه هم غدد لنفاویم یه ذره ورم میکنه.خدا

به خیر بگذرونه.

دوشنبه رفتیم خونۀ جاری خاله رومیسا مهمونی پاگشا .اونجا یه نی نی بود که یه ماه و

نیم از من بزرگتر بود و اسمش هم فرسام بود.سه شنبه پونزدهم آبان هم که طبق معمول

من و باباجون رفتیم تو کوچۀ خاله اینها هواخوری،برای اولین بار باباجون برام خوراکی

خرید.دو بسته چوب شور خوش مزه.چه قدر هم خوشم اومد از مزه اش از اون روز به

بعد هر روز میخورم.

تا سه شنبه موندیم تهران و بعد برگشتیم خونه.

17 آبان مامی وبابایی که از اینکه شب تولدم عکس نگرفتن ازم خیلی ناراحت بودن،

دوباره یه کیک گرفتن و رفتیم آتلیه پیمان تو خیابون انوشیروان و ازم عکس گرفتن.

وای وای چه عکسهای قشنگی هم شد.مامی بعد از اینکه منو خوابوند و دو ساعتی هم

خوابیدم و شیرم رو خوردم منو آورد عکاسی که اگه خدا بخواد کمتر بد خلقی کنم و

تو عکسهام در حال گریه یا نق زدن ننباشم.غافل از اینکه انقدر مودب و شاد و با

حوصله بودم که همه کف کردن.

بعد از اینکه برگشتیم خونه عمو ایزدو خاله مریم و خواهرش رو دعوت کردیم به

صرف کیک و چای.چه کیک خوش مزه ایی هم بود.از کیک تولد راست راستکی

هم خوش مزه تر بود.

نوزدهم شنبه، حوالی ساعت 9 ،عمو حسین مامان جون و باباجون و خاله رومیسا

رو آورد خونۀ ما و خودش با فرح خانوم رفتن تبریز.من تو حموم بودم که اینها

اومدن و وقتی اومدم بیرون خدا میدونه چه قدر از دیدنشون خوش حال شدم.تا

لحظه یی که بخوابم شیرین کاری میکردم و از ذوقم ساعت 2 خوابیدم.

خلاصه اینکه این روزها روزهای خوبیه.

فقط مامی و بابایی از کم غذایی من نگرانن.

خلاصه در پایان یک سالگی من کتابهامو راحت ورق

میزنم و با صدای بلند میخونمشون با اینکه اکثرا فقط تصویری هستن و عکس

میوه یا یه حیوون دارن و فقط یه کلمه اسمشون زیرشون نوشته شده اما من دقیقه

ها داستان تعریف میکنم واسه هر صفحه.4 تا دندون دارم.

عاشق ریموت کنترل تلوزیون و رسیور و ...هستم.میتونم با سرعت پایین بدوم.

با انگشت شست و اشاره غذاهای کوچیک مثل عدس یا کشمش رو میگیرم و میخورم.

همۀ حروف رو تقریبا ادا میکنم البته کاملا بی هدف مثلا وسط آوازهام.4 تا دندون

دارم.با صدا میخندم.خودمو لوث میکنم.وقتی مامی بهم میگه به لیوان چای دست نزن

داغه یواش دستمو میارم نزدیک لیوان و مامی رو نگاه میکنم ببینم ترسیده یا نه بعد

میخندم و دستمو میکشم.تا وقتی هم که ببینم این کارم طرف دار داره انجامش میدم.

حدود نیم ساعت خودم با خودم بازی میکنم.میرقصم البته به صورت ابتدایی.با هر

آهنگی هم هد میزنم.بای بای میکنم.وقتی بهم میگن «دست نه» من هم دستم و به

چپ و راست تکون میدم یعنی دست نمیزنم.عاشق نگاه کردن به قالپاق ماشین هام.

پشت فرمون نشستن و باهاش بازی کردن رو دوست دارم.

مامی فکر میکنه که تو دنیا اول بابایی بعد باباجون بعد مامی ،بعد خاله رومیسا ،

بعد خاله رویاو...رو دوست دارم.هنوز وسط مامی و بابایی میخوابم که مامی از

این بابت خیلی غصه میخوره.اما بابایی کیف میکنه.عادتمه که وقتی خوابم میاد

خودم تو رختخوابم بخوابم.رو پا یا بغل و ...عادت ندارم.

روزها عین کنه به مامی چسبیدم و هر جا بره منم پشت سرش میرم تا حدی که

وقتی دستشویی میره باید در دستشویی باز باشه و من هم جلوی در دستشویی

میشینم و نگاهش میکنم.اولین متنم رو هم هفته ی پیش تایپ کردم و مامی تو

آرشیوم یادگاری نگه داشته.

موقعۀ یادداشت نوشتن مامی خودکار رو ازش میگیرم و میزارم بین انگشت

شست پام و دومین انگشتم و سعی میکنم به این صورت چیزی بکشم.

عاشق خیابونم و غروبها که بابایی از سرکار میاد آویزونش میشم و در رو

نشونش میدم و داد میزنم یعنی که بریم بیرون.

فعلا دیگه چیزی به ذهن مامی نمیرسه که برام تایپ کنه.اگه مورد دیگه یی بود

پی نویس میکنه.

فعلا.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/۱٩ - بامداد

۱۸ مرداد ۱۳۸۶

سلام

باز هم مجبورم مثل دفعه های قبل خاطرات یکی دو ماه رو یه جا تعریف کنم.

بعد از آخرین باری که براتون نوشتم (7 خرداد) من و مامی و بابایی رفتیم  تهران

خونۀ خاله رومیسا و با هم رفتیم واسه عروسی خاله رومیسا کلی خرید کردیم آخه

قرار بود آخر خرداد عروسیش باشه.نهم آخر شب برگشتیم خونه .صبح 5 شنبه هم

بابایی رفت سرکار.ظهر خاله رومیسا با گریه زنگ زد گفت که مامانی فوت کرده.

(مادر مادر مامی).مامی خیلی خیلی خیلی ناراحت شد.رفت تو تقویمش جلوی روز دهم

خرداد نوشت:کوچه های خاکی و دروازۀ آبی بزرگ تموم شد.

حوالی ساعت 2 عصر ما و خاله رومیسا اینها رفتیم شمال.چند روزی همش درگیر مراسم

و پذیرای از مهمان ها بودیم.البته من که نه.مامی اینها رو میگم.من هم اذیت میکردم هم

اذیت میشدم.آخر شب 5 شنبه دهم خرداد،من و بابایی رفتیم خونۀ باباجون اینها خوابیدیم

ولی مامی و مامان جون اینها موندن خونۀ مامانی خدا بیامرز.و این جوری شد که برای

اولین بار من و مامی جدا از هم خوابیدیم.قبلا اصلا پیش نیومده بود.جدا از بابایی ولی خیلی

خوابیدم.

از روز 14 خرداد دیگه کاملا زبونم رو در میارم و واسه خودم و بقیه دست میزنم.

از روز 16 خرداد هم تنۀ مامی رو وقتی رو زمین نشسته میگیرم و آروم آروم بلند

میشم و وامیستم.

مامی اینها انقدر درگیر مراسم بودن که روز بیستم تونستن منو ببرن قد ووزن .

قدم 72 سانتی متر و وزنم 8 کیلوو چهارصد گرم بود.همه چیزم هم خوب بود.

25 خرداد عصر برگشتیم کرج.

روز 26 خرداد شنبه تونستم لبۀ استخرمو که برام بادش کردن و توش اسباب بازی ریختن

رو بگیرم و راه برم واستخر رو کامل دور بزنم.

27 خرداد واسه اولین بار بیسکوئیت خوردم.گاهی دستهامو ول میکنم و چند ثانیه وامیستم و

بعد یهو میشینم.

31 خرداد واسه اولین بار پنیر خوردم.

1 تیربا خاله سمیه اینها رفته بودیم کردان پیک نیک که من واسه اولین بار گیلاس خوردم.

2 تیر واسه اولین بار هلو خوردم.3 تیر خاله رویا اومد خونمون.کلی کیف کردم.5 تیر شام

رفتیم من و ما از صندلی غذا خوری هاشون خوشم اومد فردا عصرش رفتیم یه دونه برام

خریدن .مارکش هم چیکوهه.

7 تیر رفتیم فرح زاد شاه توت خوردم.عکس هم انداختیم.هشتم خاله رویا رفت.

9 تیر واسه اولین بار بوسیدن رو یاد گرفتم.البته به صورت ابتدایی.دهنم رو باز میکنم و

لبهام رو میچسبونم به صورت هر کی که بگه بوسم کن.

یازدهم رفتیم قد ووزن.قدم 73 سانتی متر بود و وزنم 8 کیلوو 600 گرم بود.13 تیر هم

مادر جون اومد خونمون.هر وقت میاد حتما برام یه چیزی میخره .دستش درد نکنه.

چهاردهم غروب واسه بابایی یه اتفاق بد افتاد.چند تا دزد هر چی داشته ازش میدزدن و

کتکش هم میزنن.مامی خیلی خیلی ناراحت شد.

15 تیر واسه اولین بار رفتم امام زاده طاهر .البته من و مامی با خاله سمیه اینها تو محوطه

نشستیم و بابایی رفت زیارت.

18 تیر خاله مهرانه و دوتا پسرهاش با خاله رومیسا اومدن خونمون.همش مامی با خاله ها

میرفتن خرید و من با داداش فرهود و داداش فربد و بابایی میموندیم خونه کیف میرکردیم.

داداش فرهود حسابی بغلم میکرد و باهام بازی میکرد.گاهی ما هم بیرون میرفتیم.کلی این

مدت که اینجا بودن خوش گذشت.

22 تیر عصر استخرمو تو پارکینگ آب کردن و من یه کمی آب بازی کردم.البته خیلی سرد

بود خوب نتونستم کیف کنم.ولی با دیدن اون همه آب کلی ذوق کرده بودم.

23 تیر یهو آپاندیسیت مامان جونم درد گرفت بردنش بیمارستان و جراحیش کردن.ایشالله خوب

خوب بشه.از 24 تیر هم رفتیم تهران خونۀ خاله رومیسا.28 تیر شب خاله مهرانه اینها با

خاله رومیسا اینها رفتن شمال ما هم برگشتیم کرج.

4 مرداد مادر جون و عمو کامبخش و خاله شاهرخ اومدن خونمون.خاله آزاده و امیر خان هم اومدن

کرج .

7 مرداد صبح زود ساعت 5 باباجون با عمو جواد اومد کرج.من تو خواب در حال شیر خوردن بودم.

یه هوبا شنیدن پچ پچ بابا جون از خواب پریدم و دیگه شیرم رو هم نخوردم.کلییییییی  ذوق کردم از

دیدنش.این روزها فاطمه تقی پور دختر چند روزۀ خاله مریم بیمارستان بستریه.

براش دعا کنین خوب خوب بشه.مامی خیلی گریه کرد و دعا کرد.حتی جد من هم نذر کرد.از 8 مرداد

دیگه هر روز پی گیر جراحی باباجون بودیم.هشتم غروب رفتیم پیش دکترم قد ووزن.قدم 76 سانت بود

که دکتر گفت مال بچه های یک ساله است.وزنم 9 کیلو بود که دکتر گفت مناسب سنمه.

روز نهم رفتیم تهران باباجون جراحی کرد که به خیر و خوشی و کاملا رضایت بخش تموم شد.

با لیزر جراحی کرد.

دهم مرداد اولین دندونم بعد از کلی درد و گریه در اومد.پایین سمت چپ.مامی هم برام کادو یه مسواک

خوشگل خریده.

یازده مرداد وقتی داشتم با لیوان شیشه ای آب میخوردم صدای برخورد دندونم با لیوان میومد که

مامی و بابایی کلی کیف میکردن.

این روزها من و باباجون حسابی کیف میکنیم.مامی و بابایی هم همین طور.آخه منو با خیال راحت

میزارن پیش باباجون و میرن به کارهاشون میرسن یا به عروسی و مهمونی میرن.

دوازدهم  مرداد عمو کیاوش یه سر اومد خونمون و رفت.کلی هم ازم عکس و فیلم گرفت.

17 مرداد هم خاله رومیسا از شمال اومد خونمون و عمو حسین و آرش خواهر زاده اش

هم از تبریز اومدن.شام بودن و آخر شب رفتن تهران خونشون.

امروز عصر هم باباجون میخواد با عمو جواد اینها بره شمال.خدا میدونه چه قدر بهونشو بگیرم

و گریه کنم و نق بزنم.

ما هم داریم خونمونو عوض میکنیم و میریم یه جای دیگه .مامی حسابی اعصابش خورده

از اسباب کشی بدش میاد مخصوصا با داشتن بچه کوچیک.

هر چند وقت که درکم بیشتر میشه ،به کارتونهای بیشتری علاقه مند میشم.این روزها علاوه

بر «کنی و گوری»،«پیچ و پوچ »رو هم دوست دارم و چند تا کارتون دیگه که الان اسمشون

یادم نیست تا براتون بگم.

تا ازم غافل میشن میرم تو آشپزخونه.سر دادن هر چیزی رو رو سرامیک خیلی دوست دارم.

این روزها به بطری پلاستیکی خالی نوشابه ها یا آب معدنی ها ی کوچیک خیلی علاقه مند

شدم.این روزها 3 تا پستونک دارم که البته به اسم «دینگ» میشناسمشون.

از پوشک متنفرم و تا بازم میکنن فرار میکنم تا دوباره پوشک نبندنم.باباجون این روزها

سرپام میگیره و من تو حموم جیش میکنم و بقیه برام دست میزنن.

عاشق دلخستۀ بستنی ام.با اینکه لبهام یخ میکنن و سرخ میشن و گاهی گریه هم میکنم

اما باز هم میخورم.

این روزها بنا به موقعیت وقتی گرسنه میشم میگم :ما ما ما ما ...

وقتی شادم و بازی میکنم میگم :د د د د د د د ...

گاهی هم :ب ب ب ب ...

گاهی : ای ای ای ای ای...

گاهی که باهام بازی میکنن و از حد میگذره وسط خنده هام از خوشحالی جیغ میکشم.

وقتی دلم بغل بخواد دستهامون باز میکنم به طرفشون میگیرم که یعنی بغلم کنین.

این روزها وقتی یکی انگشتهای اشاره اشو در اختیارم بذاره همش دوست دارم

قدم بزنم.کلی هم با تلفن بازی میکنم.گاهی هم که یکی میاد طرفم که یه چیز خطر

ناک رو ازم بگیره یا از یه جای خطرناکی برم داره چهار دست و پا فرار میکنم.

عاشق یکی از آهنگهای دی جی آگوستینو هستم و باهاش حد میزنم.از موسیقی سنتی

ایرانی هم خیلی لذت میبرم.سراج و شجریان و ناظری و افتخاری و اینها.

خلاصه کلی با مزه شدم این روزها.

خدا واسه مامی و بابایی حفظم کنه.آمین.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/۱٩ - بامداد

۷ خرداد ۱۳۸۶

آخه شما بگین،مامانم وقت نداره تایپ کنه چی کار کنه؟

میدونم که همتون شاکی هستین فعلا این شعرا رو بخونین تا بعد.

این شعرایی که بابا جونم (بابای مامانم) از روزی که به دنیا اومدم تا روز 3 ماهه گیم دقیقاً(از 11/8/85 تا 11/11/1385) به خاطر من سروده .البته شعرهای دیگه ایی هم هست ولی فعلا من فقط اینها رو دارم.

اسم این مجموعه هست: بامداد نامه

 

1-صدا رسر هادم داد هاکانم داد           صدا می برسه تا گوش بامداد

 صدا ر بشنوهه برسه می داد              بیه تا می پلی غم بوره از یاد

(معنی: صدا میزنم و داد میزنم تا صدایم به گوش بامداد برسد.

صدای مرا بشنود و به داد من برسد بیاید به نزد من تا غمها را فراموش کنم.)

 

2-بهیرم دست چراغ و چوب دستی         دوندم کوجه بار بووهم راهی

انده راه بورم وشو تا سواهی                برسم خاک ری بامداد پلی

(معنی: چراغ دستی و چوب دستی را برمیدارم و وسایلم را جمع میکنم و به راه میافتم

از شب تا صبح آنقدر راه میروم تا به خاک ری و به نزد بامداد برسم.)

 

3-نماشون صحرا دل می بهیته              می دل خوانه بامداد بی می پلی ته

هنیشیم من و ته بزنیم تخته                   من بیارم تک و جفت بیاری ته

(معنی:هنگام غروب در صحرا دلم گرفت.دلم میخواهد بامداد،تو به نزدم بیایی.

من و تو بنشینیم و تخته ای بزنیم(بازی تخته نرد)من تک بیاورم و تو جفت بیاوری.)

 

4-الهی من نمیرم تا دووهم                 بامداد جان عروسی ر بوینم

بیارم لوطی وساز بزنن ساز                میون فامیلها سر هادم آواز

(معنی:خداکند من نمیرم تا زنده باشم و عروسی بامداد جانم را ببینم.

نوازنده بیاورم تا ساز بزنندو خودم در بین فامیلها آواز سر دهم.)

5-خبر برسیه بامداد درانه                میان اون همه می یار درانه

 همه رجم هاکانم من شی پلی            هرسیم دم در تا بیه ساری

(معنی:خبر آمد که بامداد میاید.میان آن همه ،یار من میاید.

همه را من نزد خود جمع میکنم و دم در میایستیم تا بامداد برسد به ساری.)

 

6-دیمه جان دامه من رو به قبله           قاصد دربزوهه بیارده نامه

بهیرم پاکت رهاکانم پاره                   مره جان هاداه بامداد نامه

(معنی: رو به قبله در حال جان دادن بودم که قاصد در زدو نامه آورد.

پاکت را بگیرم و پاره کنم ،نامۀ بامداد به من جان داد.)

 

7-بامداد جان تی دست دارمه گلایه         ته دری راه دور نرسی نامه

هرروز چشم در و درگاه جه دره           که یک وقت برسه بامداد،تی نامه

(بامداد جان،از دستت گله دارم.تو راه دور هستی و نامه نمی فرستی.

هرروز چشم به در هستم تا یک وقت نامۀ تو،بامداد،برسد.)

 

8-نیشت بیمه خان دله دی کاردمه برمه         بدیمه بیمو بامداد تی نامه

دپوشم دوندی دکفم بنه                             د دستی بهیرم بامداد نامه

نامه ر بیلم شه دل بالا                            انده بخوندم دل بوره لالا

انده ناز هادیم شو بوره شی لا                   افتاب در بیه تا می سر بالا

(درخانه نشسته بودم و گریه میکردم.دیدم نامۀ تو،بامداد رسید.

کفش را بپوشم و زمین بخورم.دو دستی نامۀ بامداد را بگیرم.

نامه را برروی قلبم بگذارم و آنقدر بخوانم تا دلم به خواب رود.

آنقدر نازش کنم تا شب هم برود بخوابد و آفتاب و تا بالای سرم بالا بیاید.)

 

9-بامداد مه جانه و،نوه ناراحت             موقعۀ جان دادن جان دمبه راحت

(معنی:بامداد جان من است اگر او ناراحت نشود،موقعۀجان دادن راحت جان میدهم)

 

10-نمی دانم کجایی تا بیایم        میان چه کتابی تا بخوانم

میان چه گلی ،بویت کنم ،بو      بگیرم آغوشت چون بچه آهو.

 

 

کسایی که با زبان و ادبیات مازنی آشنا هستن میدونن که این شعرها در ترجمۀ فارسی چه قدر ضعیفن و حق مطلب به دلیل نبود معادل بعضی لغات ،ادا نمیشه.این شعرها در زبان اصلی(مازندرانی)بسیار زیبا تر ودلنشین تر هستن.

 

 

بزارین یه گزارش ازقدو وزنم بهتون بدم اول.

موقعۀ تولد که حدود 3 کیلو و هشتصد گرم بودم.وقدم: 55 سانتی متر بود.

انتهای ماه اول:4 کیلو و هفتصد و پنجاه گرم.

 انتهای ماه دوم: 5کیلو و نهصد گرم.وقدم:60 سانتی متر بود.

انتهای ماه سوم:6 کیلوو هفتصد گرم.وقدم 63 سانتی متر بود.

انتهای ماه چهارم:7 کیلوو سیصد گرم.وقدم:67 سانتی متر بود.

انتهای ماه پنجم: 7 کیلوو هشتصد گرم.وقدم:68 سانتی متر بود.

انتهای ماه ششم:8 کیلووصد گرم.وقدم:70 سانتی متر بود.

 

خاطراتم رو از 4 اسفند به بعد شروع میکنم.

روز 9 اسفند خبر دادن که یه ماشین زده به ننۀ بابایی(اون خانومی که بابایی رو بزرگ کرده بوده وخیلی براش زحمت کشیده بود.)و ننه مرده .بابایی خیلی ناراحت شدوگریه کرد.

فرداش که پنج شنبه بود صبح حرکت کردیم ورفتیم زنجان تا بابایی تو مراسم ننه شرکت کنه.عصر جمعه هم برگشتیم کرج.

روز یکشنبه 13 اسفند هم بابایی مرخصی گرفت و با مامی منو بردن واکسنهامو زدن.مامی از فروشگاه بهمن تو خیابون درختی یه عالمههههه کتاب برام خرید که پولش هم شد 31 هزارتومن!مامی مخش سوت میکشید.شب تب کردم وبابایی پاشویه ام کردوحدود 3 صبح دیگه تبم اومد پایین و بهتر شدم.18 اسفند جمعه خاله سپیده و شوهرش امیر خان اومدن دیدنم.آخه هنوز ندیده بودنم.آخر شب هم رفتن.خاله آزاده هم با امیرخان خودش همون شب اومدن خونمون.یه اسباب بازی خوشگل هم برام آوردن.یه سگه که رو پشتش تام (گربه)نشسته ووقتی سگه حرکت میکنه جری(موش)از تو سرش میاد بیرون و تام با یه چوب میزنه تو سرش.

غروب شنبه هم مامی با خاله سمیه رفتن واسه مامی کفش بخرن و من و بابایی طبق معمول تو ماشین منتظر بودیم.آخه این روزها هوا خیلی سرده اصلا نمیشه رفت بیرون.این روزها مامی خیلیییییییی کار داره.هم کارهای مربوط به من،هم خونه تکونی،هم خرید کفش و لباس وخرت وپرت واسه من و بابایی و خودش.این روزها همه اش خاله رومیسا اینها هم میان اینجا.

روز 4 شنبه سوری خاله رومیسا و مامی و دایی قیس رفتن مهرشهریه کمی دور زدن و از رو آتیش پریدن و برگشتن خونه.

عصر حوالی ساعت 5 روز شنبه 26 اسفند من و مامی و بابایی رفتیم سمت ساری.هیچ کس هم نمیدونست.آخه به همه گفته بودیم میریم زنجان عید رو.حوالی ساعت 10:30 رسیدیم .نزدیک بود همه سکته بزنن از خوش حالی.شب بی نظیری بود.

خاله رومیسا اینها هم قبل از ما رفته بودن ساری.

ضمناً این روزها وقتی دستمو میگیرن تا بنشوننم من وامیستم.به ایستادن بیشتر علاقه دارم تا نشستن انگار.

سحر گاه روز 1 فروردین ساعت حوالی 3:30 بامداد سال تحویل شد.من و خاله رویا سال رو نو کردیم.خاله رویا منو گذاشت تو کریر و برد رو تراس و توپ عید رو که زدن منو خاله با قرآن اومدیم تو.خدا کنه قدممون واسه همه خوب باشه و همه سال پر از سلامتی و شادی و خوشبختی و پول داشته باشن.

تمام روزهای نوروز رو تقریباً با عید دیدنی گذروندیم.من یه ربع سکه از مامان جون و باباجون گرفتم و حدود 80 تومن هم از بقیه عیدی گرفتم .خاله رومیسا 2 دست لباس برام عیدی گرفت .

روز 12 فروردین صبح از جاده فیروز کوه میخواستیم برگردیم که جاده تو ورسک به علت ریزش تونل بسته شدو از جاده نظامی زدیم رفتیم هراز.ترافیک وحشتناک و برف بود.ساعت 1 شب رسیدیم کرج.من خیلی اذیت شدم تو راه.بقیه هم همین طور.سیزده به در خونه بودیم.

از روز 15 فروردین به توصیه دکترم شروع کردم به خوردن فرنی و حریره بادوم.

16 فروردین پنج شنبه رفتیم تهران تولد خاله نسترن.سر راه رفتیم خونۀ خاله رومیسا وسایلی (محافظ دور تخت ...)که باباجون اینها فرستاده بودن گرفتیم.خاله نسترن هم برام یه دست لباس خوشگل عیدی گرفته بود.داداش ارشیا هم برام یه قاب عکس آبی خوشگل که شکل یه فیله با یه شونه وآینه گرفت.مرصی داداشی.

عصرجمعه هفدهم  دایی کامیارم هم اومد منو دید.کلی باهام بازی کرد.عصر برگشتیم کرج.خاله رومیسا اینها هم امروز رفتن تبریز.

روز 24 فروردین جمعه،برای اولین بار بابایی و مامی منو سوار کالسکه کردن و بردن بیرون تو هوای آزاد دوساعتی گردوندن.هوا آفتابی بود و کلی کیف کردم.عکس و فیلم هم از همۀ این وقایع که گفتم دارم.شب هم مامی تصمیم گرفت که من دیگه تو اتاق خودم بخوابم اما بابایی گفت که ما هم فعلا پیشش بخوابیم.سه نفری تو اتاق من خوابیدم.

30 فروردین پنج شنبه هم واسه اولین بار سوپ خوردم.(2 قاشق مربا خوری).امروز اولین بار سوار روروئک شدم.من دیگه دارم خیلی ناز میشم.

حوالی اول اردیبهشت دیگه هروقت از خواب بیدار میشم یا کلاً در طی روز بابایی و مامی رو صدا میکنم و میگم:هُ هُ ...

ضمناً  وقتی توی روروئک هستم یا رو زمینم اگه کسی بیاد نزدیکم دستمو به طرفش دراز میکنم وبهشون میفهمونم که بغلم کنن.

روز 5اردیبهشت پدرجون و مادر جون که دیروز به خاطر عروسی میترا خانم دختر دایی بابایی اومده بودن تهران اومدن کرج خونمون.تا غروب پیش من و مامی بودن و کلی باهام بازی کردن وغروب که بابایی اومد خونه همه گی رفتیم زنجان.

روز 5 شنبه شیشم عمو حمید واسه اولین بار اومد دیدنم.50 تومن هم به من عیدی داد.پدر جون اینها هم بهم یه دست لباس خوشگل عیدی دادن.عمو کیاوش هم یه جفت کفش خوشگل و یه بلوز شلوار تابستونه بهم عیدی داد.زن عمو لیلا بهم عیدی نداد.با وجود اینکه مامی میگه ما هر سال واسه بچه اش عیدی گرفتیم حتی وقتی که وضعمون اصلا خوب نبود.امسال هم که یه بلوز خیلی خوشگل بهش عیدی دادیم.

روز دهم اردیبهشت دو شنبه از تخت مامی اینها افتادم زمین و کلی گریه کردم.مامی کلی بعداً گریه کرد.و یه مدت همه اش بغض داشت.همون روز غروب باز هم بدون اطلاع رفتیم ساری و همه سورپرایز شدن.فرداش رفتیم پیش رزی واکسنهامو زدیم و عصرش بابایی برگشت کرج من و مامی موندیم.من شب تب کردم حتی فرداش هم تب داشتم .مامی هم هی منو پاشوره میکرد.

5 شنبه هم همگی رفتیم خونۀ عمو مصطفی عصر یه تولد کوچولو هم واسه هستی گرفتن.مامی امروز کلی چیز میز برام خرید: لباس تابستونه،پیش بند،شیشه شیر...

روز جمعه عصر 21 اردی بهشت برگشتیم کرج.با سواری کرایه ایی .آخه ماشین بابایی خراب بود.

از روز 23 اردیبهشت مامی امتحان کرد و دید وقتی منو مینشونه بدون اینکه دوروبرم چیزی بزاره من خودم میشینم.اما وقتی برم دنبال یه اسباب بازی میافتم.

روز 26 اردیبهشت بابایی که مثل هر روز کلید رو انداخت تو در من که تو اتاق خواب بودم سرم رو بلند کردم و گوش کردم و فهمیدم که بابایی اومده.

28 اردی بهشت عمو آرش اومد خونمون همه رفتیم بیرون صبحونه خوردیم و رفتیم نیکو مامی برام یه دست لباس تابستونۀ دیگه خریدو غروب رفتیم تهران خونۀ عمو افشین که تصادف کرده بود عیادتش و من اولین بار پارسا رو دیدم.کلی حسودیمو میکرد.شب هم برای اولین بار تو اتاق خودم تنها خوابیدم.تا صبح بابایی و مامی 3 بار بهم سرزدن و رومو کشیدن.

29 اردی بهشت دیگه 4 دست و پارفتم البته در بیشترین قدم 4 قدم رفتم.واسه اولین بار یه رشتۀ ماکارونی رو گرفتم دستم و خوردم.تو گرفتن چیزهای نازک هم توانایی کسب کردم.

30 اردیبهشت تونستم با دو دست 2 تا توپ رو بردارم و به هم بکوبم.نازی.یه عالمه هم لثه ام میخاره و بهونه میگیرم و گاهی گریه میکنم.

این روزها قطرۀ آهن(میم)میخورم.آب هم میخورم.

روز 31 اردی بهشت هم مامی امتحان کرد دید میتونم تنهایی با دو دست لیوان پلاستیکی رو بردارم و آب بخورم .هر چند که یه مقدار رو لباسم هم ریختم .1 خرداد هم واسه اولین بار یک چهارم یه زردۀ تخم مرغ رو خوردم و از فرداش دیگه هر روز یه کمی بیشتر از روز قبل میخورم .2 خرداد هم واسه اولین بار آب میوه خوردم(مخلوط آب هویج و آب سیب).نیمه شب هم که از گرسنگی بیدار شده بودم بابایی اومد بالا سرم دید تو تختم نشسته ام.(واسه اولین بار خودم تونستم از حالت 4 دست و پا بشینم).3 خرداد عمو شاهین با خانومش و امیر علی اومدن خونمون.امیرعلی شب سال تحویل دنیا اومده.خیلی کوچولو و نازه.واسه اولین بار بود که میدیدمشون.این روزها هم یواش یواش یه کوچولو ماست و نون هم میخورم.حدود 1 ماه و نیمه که تلوزیون میبینم .کانال مورد علاقه ام« بیبی تی وی»ه.وبرنامۀ مورد علاقه ام« کنی و گوریه».آهنگ بین هر برنامه روهم خیلی دوست دارم.آهنگ شروع پیامهای بازرگانی رو هم خیلی دوست دارم.

 دیگه گمون نکنم مطلبی باشه که نگفته باشم.باز اگه چیزی به ذهنم رسید میامو براتون مینویسم.

فعلاً.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/۱٩ - بامداد

۴ اسفند۱۳۸۵

سلام به  همه عمو ها و خاله ها و همۀ دوستام

امروز جمعه  4 اسفند 1385 و مامی به لطف بابا جونم که  امروز تعطیل بوده و تونسته خونه بمونه و از من نگهداری کنه  فرصت تایپ پیدا کرده.

آخرین نوشته هام مربوط میشه به خاطرات و اتفاقاتی که تا روز 1 دی افتاده بود.

و حالا قسمت جدید:

از همون روزهای 1 و 2 دی بود که خنده هام اردی شده بود.روز 3 دی بود که بابا جون دیگه نتونست دلتنگیمو تحمل کنه و با عمو حسین که میرفت تبریز اومد کرج و موند خونمون. کلی تو این مدت باهام حال کرد.آدم سیگاری خفنی مثل اون از بس که بغلم میکرد و به کارهام میرسید ( عوض کردن پوشک،شستنم وقتی که پی پی میکردم،شیر دادن و آروغ گرفتن و حموم دادن و ...) فقط وقت میکرد حد اکثر روزی 3 یا 4 تا سیگار بکشه.روز 7 دی یه صبح برفی بود که عمو فرزاد و عمو قیس (پسر عمه و پسرعموی مامانم) از بم اومدن خونمون و قرار شد اگه هوا که خیلی سرد و برفی و طوفانی بود و جاده ها بهتر بشن ،با هم بریم شمال.خلاصه جمعه ظهر تونستیم این کار رو بکنیم و همه با هم بریم شمال.عمو حسین هم که شب قبل از تبریز برگشته بود هم با ما اومد.تو شمال هم که کلی آدم منتظرمون بودن(منتظر من بودن در واقع).مامان جونم هم کلی خوش حال شد.یکشنبه 10 دی عید قربان بود وصبح زود بابا جونم به عادت هر سال قربونی کرد و البته امسال با ذوق و شوق بیشتری آخه این دفعه منو داشت.روز یکشنبه عصر بابایی تنهایی برگشت کرج و من و مامی موندیم شمال .همون شب تولد خاله رویا بود که خودمونی برگزار شدو همین خودمونی بودن به علت داشتن فامیل زیاد کلی شلوغ بود.مامی هم بهش یه عطر کادو داد که یادش رفته بود از کرج بیاره و فقط قولش رو بهش داد.

دوازدهم رفتیم اداره بهداشت و من واکسنهامو زدم.مامی نتونست وایسه نگاه کنه.خاله رومیسا بغلم کردتا واکسنمو بزنن و من یه کوچولو گریه کردم و بعدمامی بغلم کردو ساکت شدم.

چهارشنبه شب هم تولد عمو قیس بود که من و مامی نرفتیم چون مامی حوصله نداشت.

پنج شنبه شب هم تولد مریم دختر خاله مژده بود که باز هم ما نرفتیم .(گمونم مامی به خاطر سایز جدیدش و اضافه وزنش دچار دپرشن شده وقضیه خیلی هم جدیه)

شنبه 16 دی من و مامی با مریم خاله فاطی و خاله مهرانه که اومده بودن خونۀ مامان جون و به اصرار اونها رفتیم بهشهر خونۀ خاله مهرانه.اونجا هم کلی بهم خوش گذشت .داداش فرهود و داداش فربد کلی بغلم میکردن .کلی هم اقوام مامی اومدن اونجا دیدنم.روز 18 دی 2 شنبه هم عید غدیر بود که اولین عیدی بود که مستقیما مربوط به من بود.حدود 2000 تومنی عیدی دادم با کلی از این زینگیل فینگیل هایی که درست میکنن واسه این جور عید ها.عصر روز عید غدیر مامان جون و خاله رویا و خاله رومیسا و عمو حسین اومدن بهشهر و تا آخر شب بودن و آخر شب همه با هم برگشتیم ساری.

روز چهار شنبه 20 دی من و مامی با عمو حسین و خاله رومیسا برگشتیم تهران .شب بابایی اومد خونۀ خاله رومیسا دنبالمون و برگشتیم کرج.دلش خیلی واسه من و مامی تنگ شده بود.فرداش 5 شنبه بابایی رفت زنجان چون کار داشت و عمو حسین و خاله رومیسا اومدن خونۀ ما تا من و مامی تنها نباشیم.جمعه غروب هم بابایی برگشت.

روز دوشنبه 25 دی هم من و مامی بابایی رفتیم خرید.کلی چیز میز خریدیم و ضمنا بابایی واسه مامی یه خط موبایل ایرانسل خرید با یه گوشی سونی اریکسون مدل z530i خرید.

از روز پنج شنبه 28 دی هم اسباب بازی ها و دندون گیرهایی رو که مامی به دستۀ بی بی کرم آویزون کرده رو با دستهام میگیرم.از حوالی یکم و دوم بهمن هم دستهام رو کشف کردم و از این بابت کلی ذوق میکنم و همش دستم و مشت میکنم و بهش خیره میشم.کلی سرگرم شدم باهاش.گاهی با تعجب میکنم براش وگاهی ذوق میکنم.ضمنا روزی سه چهار بار در روز هر بار حدود 20 دقیقه بامشتم حرف میزنم و براش صدا در میارم.با دست راستم مخصوصا اشیاء رو میگیرم و به سمت دهنم میبرم.

روز 5 شنبه غروب با خاله رومیسا رفتیم تهران و مشغول تمیز کردن خونه اش شدیم آخه مامان جونم اینها راه افتادن از شمال بیان اونجا که منو ببینن.مامان جون و بابا جون و خاله رویا و زن عموی مامانم.ساعت 10:30 رسیدن که من خواب بودم اما کلی اونها منو نگاه کردن و نازم دادن.

عصر روز دوشنبه 9 بهمن که هم زمان بود با تاسوعای حسینی، همه به سمت کرج حرکت کردیم .مامان جون(مامان مامانم ) اولین بار بود که بعد از ازدواج مامی میومد خونمون .اونم گمونم فقط به خاطر من اومد وگرنه نمیومد.روز 5 شنبه ظهر همه برگشتن تهران خونۀ خاله رومیسا و من و مامی تنها موندیم .آخه بابایی هم سر کار بود.عصر همون روز هم همه شون حتی خاله رومیسا و عمو حسین رفته بودن شمال.اون شب من خیلی گریه و بی قراری کردم.انگار فهمیده بودم که مهمونها مون رفتن.عصر فرداش جمعه ،مامی و بابایی منو برای اولین بار بردن بیرون.(فضای باز).هوا خیلی بهتر از روزهای دیگه بود .من تونستم حدود 5 دقیقه ای بیرون از ماشین تو بغل بابایی و مامی  پارک محله ای مهر شهر رو بگردم.کلی عکس هم انداختیم.زودی برگشتیم تو ماشین آخه هوا داشت یه هو خیلی سرد میشد.لپام و نوک بینیم سرخ شده بود.این هم اولین خاطره در فضای آزاد بود.بعد رفتیم عظیمیه مهمون بابایی بستنی خودیم.برای اولین بار به اندازۀ سر سوزن مامی بهم بستنی داد که قیافه ام رفت تو هم و انگار زیاد خوشم نیومد.

این روزها به شعر : یه توپ دارم قلقلیه ... عکس العمل خیلی خوبی نشون میدم.وسط گریه و اشک و آه هم که اینو برام بخونن ساکت میشم و کلی میخندم.

روز 17 بهمن سه شنبه غروب مامی و بابایی منو بردن پیش دکترم چک آپ کردن قدم شده بود64 سانتی متر و وزنم شش کیلو و هشتصد گرم بود.دکتر گفت همه چیزش عالیه و رو نموداری که به همۀ نوزادها میدن نشون میداد که از هم سن و سالهام تو قد و وزن جلوترم.خدا رو شکر.چشمتون کف پام.

فرداش خاله رومیسا و خاله آزاده اومدن خونمون و دوباره دوران طلاییم شروع شد.دیگه از بغل پایین نزاشتنم و منم همیشه کلی کیف میکنم.

غروب جمعه بیستم بهمن رفتیم تهران خونۀ خاله رومیسا.فردا شبش یعنی بیست و یکم مادر شوهر خاله رومیسا هم اومد اونجا که کلی بغلم کرد و باهام بازی کرد.خیلی زن مهربونیه به خاطر من به مامی کادو هم داد.سارا دوست خاله رومیسا و خاله آزاده و امیر خان هم بودن.آخه سالگرد عقد خاله رومیسا وعمو حسین بود.باز هم مامی کادوشو نداد به خاله و فقط قولش رو داد.غروب همین روز مادر جون من هم از زنجان اومد تهران و بابایی رفت دنبالش و بردش گذاشتش خونۀ خاله شاهرخ.البته مامی و خاله رومیسا خیلی بهش اصرار کردن که بیاد اونجا اما قبول نکردو گفت که آمادگیشو نداره.

روز یکشنبه 22 بهمن رفتیم خونۀ خاله شاهرخ و مادرجون رو دیدیم.با ما نیومد کرج گفت بعدا میاد.

روز دوشنبه 23 بهمن مامی یه کاری داشت که رفت تو سایت ثبت احوال ،ضمن انجام کارش اسم من رو هم سرچ کرد و دید که تعداد کسایی که اسمشون بامداد ،رسیده به 490 نفر.

روز سه شنبه غروب مادر جون و خاله شاهرخ اومدن خونمون.شب هم موندن.فردا صبح بعد از صبحانه هم رفتن.مادرجون یه جلیقۀ خوشگل آبی برام بافته که متاسفانه یه ذره کوچیکه و حداکثر بتونم بیست روز دیگه بپوشمش.یه بلوز شلوار هم برام خریده که گمونم سال دیگه عید اندازم بشه.

روز چهار شنبه عصر هم خاله آزاده که تا اون روز خونمون بود رفت تهران و فرداش هم رفت شمال.این روزها شعرهای دیگه ایی رو که برام میخونن هم خیلی دوست دارم.مثل : سلام سلام آی بچه ها... و جوجه جوجه طلایی ...و انگرا دنگرا که یه شعر فلکلور مازندرانیه .

جمعه عصر به خاطر کاری که خاله سمیه تهران داشت با خاله سمیه و عمو احمد رفتیم تهران.عمو حسین و خاله رومیسا سر راه رفتن به شمال اومدن حدود یک ربعی منو تو ماشین دیدن و رفتن.خاله همه اش به مامی اصرار میکرد که منو با خودش ببره شمال و دو روزه برگرده.مامی هم بهش میگفت: گم شو بابا.بعد اونها رفتن شمال و ما هم برگشتیم کرج.رفتیم اول عمو احمد اینها رو برسونیم فردیس که به اصرار اونها شام رو مهمون اونها رفتیم یه فست فود به اسم خورشید .این اولین باری بود که من به رستوران میرفتم.تو این مدت اگه مامی اینها هوس غذای بیرون هم میکردن زنگ میزدن براشون میاوردن خونه.اما این اولین بار بود که رفتیم بیرون غذا خوردیم.اولین رستورانمو تو سه ماهو 16 روزگیم رفتم.اونم تو فردیس کرج.

از حدود 28 بهمن هم وقتی میذارنم زمین به راحتی و به سرعت برمیگردم و دمر میشم.واسۀ همین هم عوض کردن پوشکم کار سختی شده.

روز 2 اسفند چهار شنبه تولد داداش ارشیا بود.مامی به خاله نسترن اس ام اس زدو تبریک گفت.خیلی دوست داشتم زود زود میدیدمشون.

روز پنج شنبه 3 اسفند من پاهامو کشف کردم و باز هم کلی ذوق کردم انگشت پاهامو میگیرمو میکشم.کلی براشون آواز میخونم.

طول تارموهام دیگه  حدود یک سانتی شده و کلی دارم قشنگ میشم و هم چنان کاملا شبیه بابایی ام.به قول پدر جون: زیبا هستم.

این روزها هر وقت مامی میره بیرون یه چیزی برام میخره.لباس ، اسباب بازی ...با اینکه معتقده برام زیاد خرید نکنه چون وقتی کسی میخواد کادو بگیره نمیدونه چی بگیره چون تقریبا همه چیز دارم و کادوها تکراری میشن.

صبح ها زود از خواب بیدار میشم و خواب مامی رو کوفت میکنم سرش.گاهی که خوابم میاد سر نخوابیدن با خودم کل میندازم و گریه میکنم وآخرش جنگ مغلوبه میشه و تو بغل مامی یا بابایی از هوش میرم .خدا میدونه که  چه قدر خوشگل میشم وقتی خوابم میبره.تقریبا روزی یک بار و گاهی دو بار پی پی میکنم.هر سه یا سه ساعت و نیم یک بار حدود 4 پیمونه شیر میخورم.شبها ولی حتی تا 6 ساعت هم میتونم گشنگی رو تحمل کنم و بیدار نشم.حدود سه هفته پیش دیگه لباسهای قبلیم اندازه ام نبود و مامی لباسهای سایز 3 برام خریده.

اوه ه ه ه ه ه ... دیگه گمونم هر چی گفتنی بود براتون گفتم.

دعا کنین مامی بتونه زود به زود این صفحه رو آپ کنه تا هم خودش مچ درد نگیره هم شما راحت بتونین صفحه امو بخونین و مطلب انقدر طولانی نشه.ضمنا مامی به محض اینکه یاد بگیره چه جوری باید تو این صفحه عکس بذاره ،عکسهامو براتون میذاره.فعلا وقت کل کل با این وبلاگ رو نداره.اگه کسی بلده بی زحمت راه نمایی کنه.

روی ماه همتون رو میبوسم.فعلا خدا نگهدار.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/۱٩ - بامداد

۲دی ۱۳۸۵

سلام به همه دوستایی که تو این مدت اومدن سر زدن بهم و دیدن که پست جدیدی ننوشتم.

 

آخرین پستم مربوط به29 آبانه.بعد از اون اولین اتفاق شایان ذکری که افتاد این بود که پدر جون(بابای بابام) برای اولین بار اومد دیدنم.اونم مربوط میشه به غروب روز 1 آذر.با حمید آقا ( شوهر خالۀ بابام) اومده بود.پدر جون شب رو موند خونۀ ما.صبح فرداش حوالی ساعت 9 برگشت زنجان.

ظاهرا اینجور که میگن من شبیه بابای پدرجون هستم یعنی بابا بزرگ بابام.اسمش «بیوک آقا » بوده.خدا بیامرزدش.

ضمنن 1 آذر بیست و ششمین سال تولد خاله رومیسا بوده که مامانم اینها با یه کیک خوش گل براش جشن گرفتن.فیلم هم گرفتیم.مامانم به خاله رومیسا یه شلوارک جین کادو داد.

عصر 5 شنبه 2 آذر من و بابام و مامانم و خاله رومیسا رفتیم تهران تا خاله رومیسا رو برسونیم خونشون بعد بریم ساری خونۀ بابا یی اینها.اما یهویی بابا جونم شکم درد ناجوری گرفت و ما شب رو خونۀ خاله رومیسا موندیم.عمو حسین همون شب از تبریز برگشت تهران و ما (من و مامی و خاله رومیسا و عمو حسین )فردا ظهرش یعنی 3 آذر رفتیم ساری و بابا جونم برگشت کرج.و این اولین مسافرتم بود.

ساعت حوالی 5 عصر رسیدیم خونۀ بابایی اینها .زیر پام گوسفند قربونی کردن وکلی شادی کردن .مامان جون اولین بار بود که منو میدید.

خلاصه غروب روز 2 شنبه 6 آذر مامان جون برام مهمونی گرفت که البته فقط زنونه بود. کلی بزن و برقص کردن و کلی هم برام کادو آوردن.

ظهر 9 آذر 5 شنبه هم رفتیم خونه مامانی( مادر بزرگ مامانم) کلی خوش حال شد از دیدنم.کلی هم بغلم کرد و شب برگشتیم خونۀ مامان جون.

از حدود روز 12 آذر از خودم صداهای مشخصی در میاوردم و خنده هام هم تا حدودی ارادی شده.

روز 22 آذر حدود ساعت 11 شب بابا جونم همراه عمه های مامانم(مهناز و شهناز ) که کرج بودن و پسر عمۀ  مامانم به سمت ساری حرکت کرد.

ساعت 5:30 صبح رسیدن و تمام مدت مامی بیدار نشست منتظر بابا جونم.

یکی دو روز قبلش شیرین دوست صمیمی مامی از کانادا اومده بود ایران و اومد خونۀ مامان جون اینها و مامی و خاله رومیسا و خاله شیرین تا صبح بیدار بودن وحرف میزدن و میخندیدن. ساعت 8 صبح مامی خوابید ساعت 9 خاله شیرین رفت خونشون و خاله رومیسا اومد تهران.

ظهر روزجمعه 24 آذر خونه عمه مامانم ( رزیتا) دعوت بودیم .ساعت حوالی 5 به سمت کرج حرکت کردیم از جادۀفیروز کوه.حوالی ساعت 1 رسیدیم خونه.

تمام مدتی که من و مامی ساری بودیم ، بابا جونم جمعه ها میومد ساری ما رو میدیدو دوباره برمیگشت.هر شب هم تلفن میکرد ساری و مامانم گوشی رو میگرفت دم گوشم و باباجونم  باهام صحبت میکرد.گاهی هم انقدر دلش برام تنگ میشد که پشت تلفن گریه میکرد.

راستی تو تمام این مدت بابا یی( بابای مامانم ) حمومم میداد.انقدر دوستم داره که خدا میدونه.شبها با صدای گریۀ من بیدار میشدو برم شیر درست میکرد و به مامی میگفت تو بخواب من مواظبشم.من هم بابا یی رو خیلی دوست دارم.

از وقتی برگشتیم هر روز تلفنی با  من حرف میزنن و من هم کلی براشون صدا در میارم و میخندم و اونها هم کیف میکنن.

از حوالی روز 23 آذر هم گردنم کاملا سفت شده و هم صداهای مشخصی مثل : آقا ، او .در میارم.کلی هم بزرگ شدم.وزنم 6 کیلو شده. قدم هم هزار ماشاالله بلند شده.

مامان تو این مدت بدون اینکه رژیم بگیره از 83 کیلو اومده رو 76 کیلو.

روز 5 شنبه 30 آذر ساعت 4:30 عصر به سمت زنجان حرکت کردیم.این دومین سفرم بود.

حوالی ساعت 7  رسیدیم .عمو کاوه اینها هم اونجا بودن.مادر جون انگار منو اندازۀکیارش دوست داره اما پدر جون گمونم کیارش رو بیشتر دوست داره.من ناراحت نمیشم چون خاله هام و بابایی و مامان جونم  خیلی خیلی دوستم دارن.

عموهام هم دوستم داشتن و هی باهام بازی میکردن و بغلم میکردن.عمو کیاوش و نامزدش، یلدا جون قبل از اینکه به دنیا بیام برام یه کفش و یه لیوان خوشگل با یه اردک و 3 تا جوجه اردک برام کادو گرفتن.دستشون درد نکنه.

غروب جمعه ساعت 5:30 به سمت کرج حرکت کردیم.

خلاصه تو این مدت کلی خوش گذشت.

اگه گاهی دیر به دیر آپ کردم بدونید که یا مامی وقت نداره برام تایپ کنه یا اینکه اتفاق قابل عرضی نیافتاده.

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/۱٩ - بامداد

۲۹ آبان ۱۳۸۵

ما دیشب از خونه خاله رومیسا برگشتیم خونمون.آخه خونشون نزدیک بیمارستانیه که توش به دنیا اومدم و ختنه ام کردن.بابا جونم وقت نداشت ما رو گذاشت اونجا دیروز صبح خاله رومیسا و عمو حسین و مامانم بردنم ختنه ام رو نشون دکتر دادن.( امروز ساعت ۳ عصر حلقه لعنتی افتاد).عمو حسین گناهی شب قبلش از صدای گریه ی من نتونست بخوابه و به خاطر من هم کلی معطل شد.عصر هم با کلی نخوابی و خستگی کوبید رفت تبریز.مرصی عمو حسین.

شب که از خونه خاله رومیسا برمیگشتیم کولاک و برف وحشتناکی بود.اولین برف زندگیمو تو ۱۷ روزه گیم دیدم.شانس آوردم سرما نخوردم.

راستی گمونم ۴.۵ روزه بودم که مامانم از باباجونم پرسید: به نظر تو زن پسرمون به دنیا اومده؟ بابام یه کمی فکر کردو گفت: نه .گمون نکنم.

ضمنا نافم روز۱۷ آبان ساعت ۳ بامداد افتادو روز ۲۰ آبان بابام و حمید آقا و خاله رومیسا بردن انداختنش تو حیاط دانشگاه شریف.فیلم هم گرفتن از این صحنه.کلی خنده داره.این ایده بابا جونم بود.دستش درد نکنه.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/۱٩ - بامداد